تبليغاتX
خاطرات بچه ها
خاطرات

بچه ها امتحان دی ماهشون رو دادن وما از هر دوشون راضی بودیم محمد با معدل بیست وسارا با معدل 19.91 هر چند که سارا از این که شاگرد دوم شده ومعدلش این شده راضی نیست وکلی دلخوره،طوری که این دلخوری باعث سر خوردگیش شده .البته یک کم خودش کم کاری کرد ویک کم هم معلم های مربوطه.که فعالیت های کلاسی وکارهای تخقیقاتی ومیزان فراگیری در طول سال رو کم رنگتر بهش اهمیت دادن تا نمره ورقه  و.برای همین سارا  میگه :حالا که این ها انقدر ملا لغتی ونمره ای هستن .منم دیگه تو هیچ کار کلاسی وتحقیقاتی شرکت نمیکنم فقط همین جور که اونا دوست دارن برای امتحان خر میزنم .

هر چی هم من وباباش میگیم :که این نمره تو از هزار تا بیست هم برای ما بیشتر ارزش داره(چون اون هر سال تو مسابقه علمی که اینجا یین مدارس کشورهای  مشترک المنافعه برگزار میشه  رتبه اول رو میآره) ولی اون به هیچ وجه قبول نمیکنه.حالا امیدوارم کمی بگذره وبا دادن زمان بهش اوضاع روحیش بهتر بشه.

خودم هم سخت مشعول خوندن کلیله ودمنه هستم.به همه توصیه میکنم این کتاب رو بخونن مخصوصن که به نثر ساده فارسی توسط زهرا قدسی نوشته شده.

انقدر این کتاب رو دوست دارم که دلم میخواست تمام کتاب رو این جا تایپ کنم تا هر کس اومد اینجا بخونتش هر چند که سعی میکنم،تیکه های پند آموزش رو بنویسم.فیلم هم که داریم سریال (هیرو) و desperate housewives را تما شا میکنیم . هر دو تا شون کلی مطلب آموزنده داره.تونستید ببینید!

..............

چند روز پیش محمد اومد  بهم گفت:مامان آقامون گفته برای تزیین کلاس چند تا کاعذ کشی وشرشره بیارید .بچه دو سه روز بود که این حرفش رو تکرار میکرد. آخر هم با دلخوری به من گفت :مامان آخر نخریدی ها ؟!!!همه بچه ها آوردن به جز من .

علت تاخیر من هم به خاطر دور بودن مغازه هابود. دنبال یه فرصت میگشتم تا آخر هفته ها که میریم خرید برم براش بخرم .تا یادم اومد که وسایل تزیین کاج کریسمس رو بهش بدم .که کلی هم از بردنشون خوش حال شد منم راحت شدم از این که این همه راه رو تو این سرما نمیرم برای خرید چند تا شر شره.

دوباره دو روز بعدش اومد گفت مامان آقا مون گفته شرشره بیارید

.گفتم :چه خبره ؟!!

آقاتون این همه شرشره میخواد چه کار ؟

بردی دیگه!!  

محمد گفت:آخه گفته بیارید

منم که حوصله نداشتم گفتم: بیخود کرده !  ول کن .بسه دیگه.

گفت:خوب من چی بگم به آقامون ؟

گفتم: بگو مامانمون گفته:بیخود همون هم زیادتون بود.

دیروز داشتم نماز میخوندم دیدم محمد جلوی جا نمازم نشسته وهی خودش رو تکون میده ومنتظر که نمازم تموم بشه .

میگم چیه؟کارم داری؟

میگه:مامان میشه خودت بیایی به آقامون اون حرفی رو که زدی بزنی.

منم که یادم رفته بود گفتم :کدوم حرف ؟

گفت :همون دیگه بعد شروع کرد با سر وچشم وابروش ادا در آوردن.

منم گفتم یادم نمیاد .درست حرف بزن ببینم چی میگی؟

گفت :آخه من روم نمیشه به آفامون بگم "بیخود کردی ما شر شره نمیاریم."

منومیگید.؟؟؟؟؟!!!!!!!!    انقدر از کار خودم خجالت کشیدم .

گفتم :نکنه بگی ها؟ شوخی کردم. این بچه ما هم از ساده بودن.تو نوع خودش نوبر

والله..........

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 16:53  توسط maman sameh  | 

نمیدونم شاعر این شعر کیه ولی شعرش رو دوست دارم. بخونید،


با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد

بر خلاف جهت اهل ریا رفتم و شد

ریش خود را ز ادب صاف نمودم با تیغ

همچنان آینه با صدق و صفا رفتم و شد

دهنم رايحه روزه نميداد كه من

عطر بر خود زدم و غاليه سا رفتم و شد

حمد را خواندم و آن مد"ولاالضالین"را

ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد

یکدم از قاسم و جبار نگفتم سخنی

گفتم ای مایه هر مهر و وفا رفتم و شد

همچو موسی نه عصا داشتم و نه نعلین

سرخوش و بی خبر و بی سرو پا رفتم و شد

"لن ترانی"نشنیدم ز خداوند چو او

"ارنی" گفتم و او گفت "رثا" رفتم و شد

مدعی گفت چرا رفتی و چون رفتی و کی؟

من دلباخته بی چون و چرا رفتم وشد

تو تنت پیش خدا روز و شبان خم شد و راست

من خدا گفتم و او گفت بیا رفتم و شد

مسجد و دیر و خرابات به دادم نرسید

فارغ از کشمکش این دو سه تا رفتم و شد

خانقاهم فلک آبی بی سقف و ستون

پیر من آنکه مرا داد ندا رفتم وشد

گفتم ای دل به خدا هست خدا منجي تو

تا بدینسان شدم از خلق رها رفتم و شد
  


+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 12:52  توسط maman sameh  | 

دو سه بار نوشتم همه چیز پرید.امیدوارم سال 2010 سال پریدن باشه رقم هاشو دوست دارم یه جوری هستن.نیستن؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 12:49  توسط maman sameh  | 

سال قمری امروز جدید شد ،خوب برای ما چون با آغاز ماه محرم همراهه تبریکش خوشایند نیست .ولی از اونجایی که میگن موسی به دین خود وعیسی هم به دین خود، ما سال جدید قمری رو به اونایی که سالشون جدید شد امروز تبریک میگیم.با یاد آوری این که، کاش فقط برای حسین سینه نمیزدیم ،حرکتش رو هم درک میکردیم وبه عمق معنای عزاداری پی میبردیم.

روایتی هست که میگن:روزی حضرت رسول الله بعد از نماز برای سخنرانی بالای منبر میرفتن که ناگهان شروع به گریستن کردن.اصحاب پرسیدن:یا رسول الله جریان چیست؟گفتند:جبرِِییل بر من نازل شد وگفت:عده ای بعد از تو مسایل اسلام را وارونه جلوه میدهند..............

همسر هم بعد از دوهفته از ایران برگشتن، خیلی بهش خوش گذشته بود،ولی پدر من اینجا درررررررررررررر اومد. واقعن خسته شدم .بچه ها از هفته دوم سر ناسازگاریشون شروع شد.منم هر وقت که پدرشون نیست سعی میکنم ،با هاشون همه طوره راه بیام .ولی این دفعه دیگه چون بابا هم مریض بودن ومیخواستن برن بیمارستان برای جراحی ،راستش حوصله خودم رو هم نداشتم،چه برسه به اینا ،که یا با هم دعواشون میشد،یا این که به حرف من گوش نمیدادن .مخصوصن محمد.چون اصولن هر دوشون بچه های تو داری هستن .ناراحتیشون رو این طوری بروز میدن،ومن خیلی سعی میکنم این طور مواقع با هاشون راه بیام ولی این دفعه دیگه بیش ازیک هفته برام قابل کنترل نبودن.خلاصه خیلی خسته شدم .هنوزم هم هستم .نمیدونم کی وکجا ؟این خستگیم فوران کنه وعصبانی بشم همه چیز رو بریزم بهم !!!! خلاصه خدا رحم کنه.که نشم گاو نه من شیر ده .اومدم اینجا اعتراف کنم، که اگر خطایی ازم سر زد، همسر علتش رو بفهمه ،چون غرورم اجازه نمیده به زبانش بیارم.

دلم هم خیلی دل تنگ باباست. قربونش برم که طاقت مریضی وبیمارستان رو نداره،

همیشه وقتی ما مریض میشیم اونه که خیلی دلواپس ماست وبا این که آدم خودداریه واصلن احساساتشو عنوان نمیکنه، ولی تو مریضی های ما،خیلی دل نگران وکلافه میشه.ما اونجا میفهمیم که چقدر براش ارزش داریم وچه قدر ما رو دوست داره .حالا اونروز که میرفت برای عمل .تلفن زدم که باهاش قبل از عمل حرف بزنم ویه ذره جون خودم بهش روحیه بدم .انقدر بد وطولانی با هام خداحافظی کرد که انگار آخرین باریه که باهاش حرف میزنم.دلم میخواست خدا دو تا بال بهم بده همون لحظه تهران باشم. تلفن زدم به همسر بهش گفتم: هر جا هستی قبل از عمل خودتو برسون به بابا،چون فکر میکنم خیلی روحیه اش رو از دست داده........

خدا رو شکر همه چیز به خوشی انجام شد ولی من هنوز دلتنگشم .با این که هر روز باهاش حرف میزنم. ولی خوب فکر کنم این دوری راه بیشتر باعث نگرانی من شده.

اینجا هم چند روز اخیر خیلی سرد شده .روزی که میرفتم فرودگاه همسر رو بیارم دما 26-شده بودالان هم 16- یخبندان وآفتابی، وقتی میری بیرون انگار دو طرف صورتت دارن یخ میمالن،به نظر من این خودش به آدم انرژی میده وآدم رو از کسل بودن در میاره .

 و اما مدرسه:

مدرسه برای بچه ها سه سطح سنی کلاس زبان روسی گذاشته ،که قرار شده در آخر دوره به بچه ها مدرک بین المللی بدن .سارا ومحمد چون بلد هستن کلاس براشون کمی کسل کننده است.مخصوصن که، بچه های دیگه به علت خوب درک نکردن، خیلی کلاس رو میریزن به هم.پریروز  محمد نرفت سر کلاس ویه کار خیلی بد کرد.اونم این که، هم به من وهم به ناظم کلک زد . به من  گفت :رفتم سر کلاس.ولی به ناظم گفته : دفترم رو نیاوردم ومنتظرم مامانم بیارتش. بعد رفته تو زیر زمین با یه هم کلاسی دیگه اش شروع به بازی کرده.وقتی  هم یکی از معلم ها دیدتش وبهش گفته برو سر کلاس .گفته:نمیرم سر کلاس، مامانم میخواد منو ببره خونه .وقتی رفتم مدرسه ،معلمی که بهش تذکر داده بود جریان رو بهم گفت.خودم هم از مستخدم مدرسه سوال کردم. گفت :آره نرفته.خیلی ناراحت شدم ،از این که، دروغ گفته.عصری  تلفن زدم خونه که ببینم از مدرسه برگشتن؟ به سارا گفتم:به محمد بگو مگه پام نرسه خونه،برای چی نرفته سر کلاس؟ وبعد هم به من وبه بقیه دروغ گفته؟سارا گفت:مامان من میدونستم:ناظم به من گفت، وبا خودش هم برخورد کرد.ولی محمد از من خواست چیزی به شما نگم.

دیدم هیچ چیزی بیشتر از این تنبیهش نمیکنه که ،باباش بهش کم محلی کنه .تلفن زدم به همسر،وهمه چیز رو براش تعریف کردم .واقعن که تو این موارد پشت منه وخیلی خوب میدونه وهم میتونه با بچه ها برخورد کنه. یه برخورد اون به صد تا تنبیه من می ارزه واثر گذاره.

وقتی هر دو مون اومدیم خونه، خیلی سر سنگین به محمد  جواب سلامش رو دادیم.(یعنی این که بفهم اوضاع پسه)

بعد از یه مدت، باباش شروع کرد از اوضاع مدرسه پرسیدن واز کلاس زبان، به من هم اشاره کرد که از اطاق برو بیرون،درب رو بست.دو تایی شروع کردن به صحبت. شنیدم که داره آروم ولی با تحکم با هاش حرف میزنه .بهش تذکر داد که اگر حوصله رفتن سر کلاس رو نداشتی برای مادرت توضیح میدادی وازش در خواست میکردی که این جلسه رو نری برای چی به مادرت دروغ گفتی؟

خیلی من ومادرت رو عصبانی کردی ،این طوری باشه از خیلی چیزها محروم میشی ومن هم دیگه دوست نخواهم داشت .وقتی این جمله رو گفت ،محمد زد زیر گریه وعذر خواهی  کرد ،وقول داده دیگه تکرار نمیشه،

این از ماجرای کلاس زبان .چند وقتی هم هست که دخترهای دبیرستان وراهنمایی رو میبرم سالن ورزشی سفارت. موضوع از این قرار بود که بعضی از مادرها درخواست کلاس ورزش برای دخترهای دبیرستانی رو داشتن .چون اینجا فضای آموزشیش کوچیکه، سالن ورزش سر پوشیده نداره .واکثر روزها هم که اینجا، از این به بعد هوا سرد ویخبندانه. باز پسرها تو سرما هم که شده میومدن بیرون ویه توپی میزدن ولی دخترها نه.بد شانسی دیگه این که، امسال معلم ورزش هم نداشتیم. من از طرف انجمن با مدیر صحبت کردم تا با مسولین سفارت صحبت کنن  وسالن ورزشیشون رو در اختیار ما قرار بدن ،تا لا اقل بچه ها برن از امکانات اون جا استفاده کنن .تو این فاصله مدیر در ضمن جلب موافقت مسولین سفارت، دنبال معلم ورزش هم بود، که نشد .به من گفت:نمیتونم بچه ها رو بدون سرپرست همین طوری اون جا رها کنم.من هم گفتم مشکل اینه؟باشه من میرم مواظبشون میشم خودم هم حرکات یوگا وکششی بلدم ،یه کم بهشون یاد میدم، ولی تو رو خدا سالن رو از بچه ها نگیرین.اینجا که آفتاب کم داریم.تحرک هم نداشته باشن ؟این خیلی براشون بده.حالا الان دو روز در هفته بچه ها رو میبرم سالن ورزشی واوضاع بدک نیست.

بدن ها همه خشک !!!!!.دوتا حرکت که انجام میدن ، اونم خوابیده ویا نشسته، کلی آه وناله میکنن.ولی یواش یواش درست میشه...............

اینم از اوضاع واحوال این روزهای ما


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 14:18  توسط maman sameh  | 

چند وقت پیش رفته بودیم IKEA .همسر میخواست برای این که میره ایران یه سری سوغات برای فامیل بخره،محمد هم این وسط گیر داده بود ،میگفت :مامان میشه برای من فانوس بخرید ؟آخه من خیلی فانوس دوست دارم.دوست دارم شبها وقتی میخوام برم دستشویی روشنش کنم .خییییییییییلی مامان کیف میده.انقدر این ذوق وشوقش برای داشتن فانوس، وحتی مورد استفاده ای که عنوان کرده بود،شبیه ذوق وسلیقه خودم در بچه گی هام بودکه اگر میگفت صد تا هم بخر براش میخریدم.

بابا یه دختر دایی داشتن که  خدا رحمتشون کنه،خیلی زن مهربان ومهمان نوازی بودن.یه خانم با سواد که تو روستاشون معلم قران بود .توی یکی از روستاهای شمال ایران زندگی میکرد .

مامانم خیلی دوستش داشت.تابستون اگر میرفتیم شمال مامان طوری برنامه ریزی میکرد که به اون هم یه سری بزنیم.وقتی میرفتیم اونجا من حسابی بهم خوش میگذشت.این خانم سه تا دختر بزرگ داشت که وقتی من میرفتم اونجا همه جوره هوای منو داشتن.همون ها هم باعث شدن که من عاشق فانوس ودست گرفتن فانوس بشم. چون دستشویشون ته باغ بودو ازبرق هم خبری نبود.فانوس روشن میکردن ،منم ازاین که  فانوس دستم بگیرم وراه برم خیلی خوشم میومد .ده دقیقه یه بار میگفتم :دستشویی دارم.اون طفلی ها هم غلام حلقه به گوش من،مرتب منو میبردن ته باغ وبرمیگردوندن،بعدها هم که برق کشی کردن،باز به عادت قبل واز این که میدونستن من این کار رو دوست دارم،برام فانوس روشن میکردن.وقتی این خانم فوت کردن من سال اول دانشگاه میرفتم.وقتی برای تسلیت رفتیم منزلشون.دخترها همه ازدواج کرده بودن وهر کدوم صاحب بچه بودن.یه چند دقیقه که نشستیم احساس کردم که دستشویی دارم.بلند شدم که برم خودم ته باغ دستشویی ،یکی از دخترا گفت:کجا؟گفتم:میخوام برم دستشویی.لبخندی زد وگفت:دستشویی تو راهرو بعد از آشپزخونه است.دیگه فانوس هم نمیخواد.

حالا بعد از این همه سال،یاد وخاطره داشتن فانوس برای من زنده شد..........منی که 15 آذر ساعت17:30 پا به سن چهل سالگی گذاشتم. ومثل همیشه آرزو میکنم ،دهه چهارم زندگیم هم، مثل بقیه ی دهه های عمرم زیبا ودلنشین باشه واز همه مهمتر ،عزیزانم زنده وسالم باشن وبرام بمونن تا از وجودشون لذت ببرم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 19:23  توسط maman sameh  | 

                                     عید قربان بر همه مبارک باشه

صبح داشتم خونه رو تمیز میکردم ،که دوستم تلفن زد وعید رو تبریک گفت .چون امسال عید فطر اینجا با ایران یه روز شده بود فکر میکردم حتمن اینجا فردا عیده قربانه به همین خاطر روزه بودم ؛وقتی بچه هااز مدرسه اومدن باهاشون ناهار خوردم وروزه ام روشکوندم.سر ناهار محمد میگه: مامان میدونی داستان عید قربون چیه ؟میگم آره ،میگه :آقامون برام تعریف کرده میخوای برات تعریف کنم .میگم :بگو

اول که اسم شخصیت ها یادش رفته بود کلی امام ردیف کرد ،تا من وسارا کمکش کردیم که بگه حضرت ابراهیم واسماعیل.گفت:آره همونا رو میخواستم بگم

یه روز حضرت ابراهیم پسرش رو میبره بیابون میخواسته سرشو ببره بعد خدا گردن پسرش رو سفت میکنه که چاقو نتونه گردنش رو ببره وقتی به این جا رسید سارا گفت:چاقو کند میشه نه گردن حضرت اسماعیل سفت میشه!!!!!!!!!!!

وقتی این حرفا رو شنیدم تا یه ساعت داشتم میخندیدم....

معلم چی گفته؟ بچه من چی شنیده؟!!!!!!!!!!!!!!!!!

 


+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 22:2  توسط maman sameh  | 

سه چهار سال پیش که خیلی کمتر از الان زبان بلد بودم، دوتا دوست این جا پیدا کردم .یه خانم 50 ساله با مادر بزرگشون که این خانم هم 72 سالشون بود. معمولن هم عصر ها که بچه ها رو میبردم پارک میدیدمشون .اون موقع کمتر حرفاشون رو میفهمیدم چون نمیخواستم از دستشون بدم ، همیشه طوری وانمود میکردم که حرفاشون رو میفهمم.این طوری منو مجبورمیکردن که حرف بزنم. خانم های مسن هم که خدای حرف زدن هستن واین برای زبان آموزی من خیلی عالی بود.این خانم یه سگ داشت که خیلی با هوش ودر ضمن حسود هم بود.هر وقت ما رو تو پارک  میدید از راه دور پارس میکرد ومیومد طرف من،از این جهت میومد طرف من که،این دوستم خیلی به محمد ابراز علاقه میکرد. وقتی محمد رو میدید بغلش میکرد وکلی ماچ وقربون صدقه واز این حرفا.سگش هم تا این منظره رو میدید میومد خودش رو میچسبوند به من وچون گنده بود یه جورایی هم من ازش میترسیدم. اونم سرش رو یه جوری از دستهای آویزون وبی حالت من میداد تو که انگار من بغلش کردم وقتی این کار رو میکرد خیلی دلم براش میسوخت .

  وقتی هوا سرد شد ما هم کمتر رفتیم پارک وکمتر من دوستام رو دیدم تا بعد از یه مدت طولانی این خانم رو تو فروشگاه دیدم وشروع به احوال پرسی کردم بعد از این که حال سگ ومادر بزرگش رو پرسیدم زد زیر گریه ویه چیزایی در باره مردن میگفت.  از این که گریه میکردخیلی ناراحت شدم .پیش خودم گفتم: حالا چه طوری بهش بگم که مادر بزرگت مرده خدا بیامرزتش. بعد از کلی سکوت در مقابل گریه های اون گفتم خوب گریه نکن منم خیلی ناراحت شدم،حالا چند سالش بود؟گفت:پیر شده بود دیگه و این اواخرمریض هم بود .بعدهمون موقع که خداحافظی می کردم  بهش گفتم: سگت خوبه؟اون فقط منو نگاه کرد وبدون جواب رفت.                                 بعد از یه مدت یه روز که داشتم از پنجره بیرون رو نگاه میکردم با تعجب دیدم مادر بزرگ دوستم داره تو پارک قدم میزنه تازه اونجا متوجه شدم که بیچاره سگش مرده نه مادر بزرگش، ووقتی یاد سوالم موقع خداحافظی ازش افتادم کلی خندم گرفت .

یه جورایی مثل داستان اون مرد ناشنوا شده بود که رفته بود عیادت مریض. واقعن وقتی آدم زبون جایی رو بلد نیست با آدم کر ولال هیچ فرقی نمیکنه                           اینم مروری بر ایام گذشته                                                                                       




اینم پاییز

راستی برف هم بالاخره اومدهورااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 0:3  توسط maman sameh  | 

روزهای شنبه ویکشنبه که اینجا تعطیله ما هم سعی میکنیم کارهایی انجام بدیم یا جاهایی بریم که بهمون خوش بگذره مثلن:صبحها بیشتر میخوابیم ،بچه ها به کارها یا کلاساشون میرسن،خرید میریم یا رستوران ویا جاهای دیدنی وتفریحی

امروز رفتیم یکی از این مرکز خریدهای جدید که خیلی هم شلوغ بود ،وقتی برمیگشتیم همسر رو کرد به من که خانم:محمد آدرس کامل خونه ویا شماره تلفن خونه رو بلده ؟که اگر گم شد خدای نکرده، می تونه به پلیس آدرس بده؟.سارا رو که پدرتون زحمتش رو کشیده بودن وهمه چیز رو بلد بود، دیگه یاد دادن به محمد وظیفه ی ماست.

بعد رو کرد به محمد :که محمد شماره تلفن خونه رو بلدی؟

در حین این که منتظر جواب محمد بودم داشتم با خودم فکر میکردم که چرا تا به امروز این کار رو نکردم اصلن من در رابطه آموزش به این بچه خیلی سهل انگارم یه کم هم تقصیر خودشه همکاری نمیکنه منم که بی حوصله شدم طفلی اگه خدای نکرده گم بشه چی؟

که محمد برگشت به باباش گفت:آره یه شماره رو خیلی خوب بلدم

همسر هم با ذوق گفت :چی؟

محمد:شماره پامو

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 23:30  توسط maman sameh  | 

الان دیگه آخرای اکتبر هستیم واز برف هنوز این جا خبری نیست!!!

میگن: دولت اعلام کرده، چون هزینه های تمیز کردن شهر بعد از بارش برف خیلی سنگینه، قرار شده با افزایش دمای سطح لایه های ابری، امسال بیشتر بارش بارون داشته باشیم تا برف. ومن خیلی از بابت این موضوع دلگیرم ،چون این جا روزا وشب های برفی خیلی خیلی زیبایی داره البته بارون رو هم دوست دارم ولی تو فصل گرما.

میشه ژانویه بی برف باشه؟اونم اینجا!!!!

البته این سیستم دست کاری تو بارش برف وبارونشون منو کشته آخه روزهای مهم توی سال مثل روز پیروزی،روز شهر،روز استقلال،و......همیشه هوا آفتابیه .این جا که  از وسط های اوت شما همیشه بارش بارون میبینید اگه این روز هایی که گفتم تو این ماه ها باشن اون روز چنان هوا آفتابی میشه که حد نداره .بعد از فردا ش چنان بارونی میاد که قطع نشدنیه، بابا میگفت :زمان شاه هم تو ایران، روز ارتش همیشه هوا خوب بود .میگفت:اون موقع میگفتن: آمریکایی ها یه افشانه هایی با جت تو هوا پراکنده میکنن که مانع از تشکیل ابر میشه .البته تا حدودی درسته  ولی نمیدونم این اختراع مال روساست یا امریکایی ها هر چی هست جالبه!!

یه مورد دیگه ای که این جا آزار دهنده است ولی خوب خیلی اقتصادیه و  صرفه جویی خوبی هم میشه (با وجود داشتن نیروگاههای هسته ای!!!!)کنترل روی سیستم گرماییه .(وبه نوعی همون شوفاژخونه خودمونه) این جا سیستم آب گرم وسرد وروشن شدن شوفاژها دست دولته که از گرمخانه مرکزی هر منطقه کنترل میشه. یعنی این که شوفاژها از اول اکتبر روشن میشن تا اواسط آوریل ،کم وزیاد شدنش هم با خودشونه. مثل ایران نیست که وقتی مدیریت ساختمون میوفتاد دست ما میخواستم همسایه هامون رو خفه کنم. طبقه اول میگفت :گرمه کمش کن طبقه دوم میگفت:فلان روزا کم کن  فلان روزا زیاد کن یا مال طبقه چهارم رو ببند چون علاوه بر شوفاژ بخاری هم گذاشته!!! طبقه چهارم هم که میگفت :سرد زیادش کن خلاصه یه دیونه خونه حسابی میشد ......تابستون ها هم این جا برای تعمیرات شوفاژخونه مرکزی 21 روز آب گرم نداریم ،که در این صورت باید آب گرمکن داشته باشی یا این که به شیوه ژاپنی آب گرم کنی تا اعضای خانواده قابلمه قابلمه سرو تنشون رو بشورن .حالا طفلی سارا چند روز پیش رفته بود حمام آب سرد شده بود آب داغ، اصلن از لوله ها آب سرد نمیومد یه وضعی شده بود. هرچی یخ داشتم از تو فریزر در آوردم ریختم توسطل وبا هاش آب سرد درست کردم تا طفلکی تونست خودش رو گربه شور کنه وبیاد بیرون

راستی اینم چند تا عکس:

ا  



دریاچه نزدیک خونه امسال توش یه توپ بزرگ گذاشه بودن آدما میرفتن داخل توپ وروی دریاچه با توپ شناور میشدن

اینم یکی از همون روزهایی که آفتابیش میکنن. ویه لکه ابر هم تو آسمون دیده نمیشه!!!!!!!!!!

اینم پنجره جدید من که خیلی دوستش دارم عکس پاییزش رو هم براتون میگذارم تا بعد

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 14:17  توسط maman sameh  | 

خوب ماه پیش برای دو هفته معلم شدم ولی اول به اون دوستی که به عنوان معلم املا برام کامنت خصوصی گذاشته یه مطلبی رو عنوان کنم بعد تجربه معلم شدنم رو هم مینویسم:

دوستمون ازم در کامنت قبلی سه تا غلط املایی گرفتن:سر کلمات مخصوصن وکاملن که چرا من از تنوین استفاده نمیکنم؟ چون تنوین جزو حروف عربیه ،من  همون نون مینویسم. بعدیش کلمه ضبط بود که باظ نوشتم فکر کنم شما هم اگر از کیبرد بدون حروف الفبای فارسی استفاده میکردید گاهن از این موارد پیش میومد

خوب ماه مهر ماه جالبی بود برام .همونطور که براتون نوشته بودم مدرسه ی بچه هاتارسیدن معلم های اعزامی کمی حالت نیمه تعطیل رو به خودش گرفته بود ،به خاطر همین، مدیر مدرسه از نیروهای متخصص محلی یا کسانی که تو آموزش وپرورش به نوعی مشغول بودن ( که بیشترشون والدین بچه ها  بودن )کمک خواستن .تا  این که ،نیروهای اعزامی برسن. از من هم با توجه به رشته تحصیلیم وتدریس خصوصی که در  دوران دانشجوییم داشتم دعوت شد که برم کمک ،تا بچه ها از درسشون عقب نمونن.( تدریس شیمی دبیرستان وعلوم راهنمایی)واقعن تجربه لذت بخش وبسیار دشواری بوداز این که،درس رو باید در کلاسی میدادی که چند نوع دانش آموز با ضریب های هوشی متفاوت حضور داشتن واز همه مهم تر کلاس ها  هم مختلط  بودن، که کار کمی دشوار میشد .هم باید به عنوان یه معلم میتونستی کلاس رو خوب اداره کنی وهم این که مطالب درسی رو طوری عنوان میکردی که برای همه قابل درک باشه وچون خودم از کلاس های شیمی دوره دبیرستانم به خاطر خشک بودنش واقعن متنفر بودم دوست نداشتم بچه ها این حس براشون درباره کلاس هایی که با من داشتن  به وجود بیاد. به خاطر همین تو اینترنت تمام وبلاگ های معلم های مربوطه رو زیر و رو کردم وانصافن هم که تجربیاتشون چقدر به دردم خورد ولی دیگه شب وروزم شده بود اطلاعات جمع کردن از انواع آموزش وتست ونمونه سؤال و.........که دیگه صدای همسر یواش یواش در اومد که :خانم شما داری یواش یواش ما رو میگذاری کنارها!!!! خوب به هر صورت این تجربه دوهفته ای خیلی خوب وموفقیت آمیز تموم شد موفقیت آمیزش از این نظر برام قابل درک بود که: اکثر پدر مادر ها ازم تشکر کردن ودوسه نفری هم مرتب میگفتن :خدا کنه معلم اعزامی نیاد چون بچه هاشون ازم راضی بودن وهمین طور مدیر مدرسه که میگفت :گزارشی که از کلاس ها ی شما داشتم خیلی رضایت بخش بوده ودوست نداشتیم شما رو از دست بدیم وحتی وقتی بعد از چند روز رفتم مدرسه برخورد بچه ها خودش حاکی از رضایتشون بود خیلی اظهار لطف کردن. خدا رو شکر کردم که تونستم حتی برای چند روز هم که شده مفید باشم. که حتی این رضایت اولیا  از من، در انتخابات انجمن واولیا خودش رو به وضوح نشون داد ومن بیشترین رای رو آوردم. هر چند که در این چند روز از یکی از ایرانی های عزیز این جا دوسه تا متلک آبدار شنیدم (از نوع به در گفتن ودیوار شنیدن )ولی باز از موفق بودن خودم ومفید بودنم کلی به خودم بالیدم مخصوصن که اولیا درحضور این هم وطن کلی از من سپاسگزاری کردن وایشون هم برای این که مخالف جمع حرکت نکنن مجبور به تعریف با اکراه از من شدن .کاش تمام هم وطنامون سپاسگزار این اولیایی که اومده بودن ووقتشون رو برای بچه های ما گذاشتن تا از درس عقب نمونن  میبودن،  ویه لحظه این فکر رو میکردن که اگر همین اولیا هم نبودن چه کسی میخواست به بچه ها مون آموزش بده  تا وقتشون حروم نشه.حتی شنیدم که یکی از اولیا به حالت تمسخر از دفتر مدیر اومده بیرون و خطاب به دانش آموز ها کرده که بچه ها بچه ها !!!من مادر فلانی هستم معلم نیستم ها !!!!،به نطر من واقعن دردناکه که آدم  برای  کوچک کردن دیگران و ارضا شخصی خودش از این الفاظ وحرکات استفاده کنه

در هر صورت معلم مربوطه  هم اومدن وهمه چیز به خوبی داره پیش میره وامیدوارم بهتر هم بشه ولی یادمون باشه که اگر معلم میشیم واقعآ دلسوز ومتعهد باشیم وعاشق کارمون....  ((خدایا تمام معلم هایی که به من درس دادن رو بدون اجر نگذار ))

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 20:54  توسط maman sameh  |