تبليغاتX
خاطرات بچه ها
خاطرات
روزهای شنبه ویکشنبه که اینجا تعطیله ما هم سعی میکنیم کارهایی انجام بدیم یا جاهایی بریم که بهمون خوش بگذره مثلن:صبحها بیشتر میخوابیم ،بچه ها به کارها یا کلاساشون میرسن،خرید میریم یا رستوران ویا جاهای دیدنی وتفریحی

امروز رفتیم یکی از این مرکز خریدهای جدید که خیلی هم شلوغ بود ،وقتی برمیگشتیم همسر رو کرد به من که خانم:محمد آدرس کامل خونه ویا شماره تلفن خونه رو بلده ؟که اگر گم شد خدای نکرده، می تونه به پلیس آدرس بده؟.سارا رو که پدرتون زحمتش رو کشیده بودن وهمه چیز رو بلد بود، دیگه یاد دادن به محمد وظیفه ی ماست.

بعد رو کرد به محمد :که محمد شماره تلفن خونه رو بلدی؟

در حین این که منتظر جواب محمد بودم داشتم با خودم فکر میکردم که چرا تا به امروز این کار رو نکردم اصلن من در رابطه آموزش به این بچه خیلی سهل انگارم یه کم هم تقصیر خودشه همکاری نمیکنه منم که بی حوصله شدم طفلی اگه خدای نکرده گم بشه چی؟

که محمد برگشت به باباش گفت:آره یه شماره رو خیلی خوب بلدم

همسر هم با ذوق گفت :چی؟

محمد:شماره پامو

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 23:30  توسط maman sameh  | 

الان دیگه آخرای اکتبر هستیم واز برف هنوز این جا خبری نیست!!!

میگن: دولت اعلام کرده، چون هزینه های تمیز کردن شهر بعد از بارش برف خیلی سنگینه، قرار شده با افزایش دمای سطح لایه های ابری، امسال بیشتر بارش بارون داشته باشیم تا برف. ومن خیلی از بابت این موضوع دلگیرم ،چون این جا روزا وشب های برفی خیلی خیلی زیبایی داره البته بارون رو هم دوست دارم ولی تو فصل گرما.

میشه ژانویه بی برف باشه؟اونم اینجا!!!!

البته این سیستم دست کاری تو بارش برف وبارونشون منو کشته آخه روزهای مهم توی سال مثل روز پیروزی،روز شهر،روز استقلال،و......همیشه هوا آفتابیه .این جا که  از وسط های اوت شما همیشه بارش بارون میبینید اگه این روز هایی که گفتم تو این ماه ها باشن اون روز چنان هوا آفتابی میشه که حد نداره .بعد از فردا ش چنان بارونی میاد که قطع نشدنیه، بابا میگفت :زمان شاه هم تو ایران، روز ارتش همیشه هوا خوب بود .میگفت:اون موقع میگفتن: آمریکایی ها یه افشانه هایی با جت تو هوا پراکنده میکنن که مانع از تشکیل ابر میشه .البته تا حدودی درسته  ولی نمیدونم این اختراع مال روساست یا امریکایی ها هر چی هست جالبه!!

یه مورد دیگه ای که این جا آزار دهنده است ولی خوب خیلی اقتصادیه و  صرفه جویی خوبی هم میشه (با وجود داشتن نیروگاههای هسته ای!!!!)کنترل روی سیستم گرماییه .(وبه نوعی همون شوفاژخونه خودمونه) این جا سیستم آب گرم وسرد وروشن شدن شوفاژها دست دولته که از گرمخانه مرکزی هر منطقه کنترل میشه. یعنی این که شوفاژها از اول اکتبر روشن میشن تا اواسط آوریل ،کم وزیاد شدنش هم با خودشونه. مثل ایران نیست که وقتی مدیریت ساختمون میوفتاد دست ما میخواستم همسایه هامون رو خفه کنم. طبقه اول میگفت :گرمه کمش کن طبقه دوم میگفت:فلان روزا کم کن  فلان روزا زیاد کن یا مال طبقه چهارم رو ببند چون علاوه بر شوفاژ بخاری هم گذاشته!!! طبقه چهارم هم که میگفت :سرد زیادش کن خلاصه یه دیونه خونه حسابی میشد ......تابستون ها هم این جا برای تعمیرات شوفاژخونه مرکزی 21 روز آب گرم نداریم ،که در این صورت باید آب گرمکن داشته باشی یا این که به شیوه ژاپنی آب گرم کنی تا اعضای خانواده قابلمه قابلمه سرو تنشون رو بشورن .حالا طفلی سارا چند روز پیش رفته بود حمام آب سرد شده بود آب داغ، اصلن از لوله ها آب سرد نمیومد یه وضعی شده بود. هرچی یخ داشتم از تو فریزر در آوردم ریختم توسطل وبا هاش آب سرد درست کردم تا طفلکی تونست خودش رو گربه شور کنه وبیاد بیرون

راستی اینم چند تا عکس:

ا  



دریاچه نزدیک خونه امسال توش یه توپ بزرگ گذاشه بودن آدما میرفتن داخل توپ وروی دریاچه با توپ شناور میشدن

اینم یکی از همون روزهایی که آفتابیش میکنن. ویه لکه ابر هم تو آسمون دیده نمیشه!!!!!!!!!!

اینم پنجره جدید من که خیلی دوستش دارم عکس پاییزش رو هم براتون میگذارم تا بعد

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 14:17  توسط maman sameh  | 

خوب ماه پیش برای دو هفته معلم شدم ولی اول به اون دوستی که به عنوان معلم املا برام کامنت خصوصی گذاشته یه مطلبی رو عنوان کنم بعد تجربه معلم شدنم رو هم مینویسم:

دوستمون ازم در کامنت قبلی سه تا غلط املایی گرفتن:سر کلمات مخصوصن وکاملن که چرا من از تنوین استفاده نمیکنم؟ چون تنوین جزو حروف عربیه ،من  همون نون مینویسم. بعدیش کلمه ضبط بود که باظ نوشتم فکر کنم شما هم اگر از کیبرد بدون حروف الفبای فارسی استفاده میکردید گاهن از این موارد پیش میومد

خوب ماه مهر ماه جالبی بود برام .همونطور که براتون نوشته بودم مدرسه ی بچه هاتارسیدن معلم های اعزامی کمی حالت نیمه تعطیل رو به خودش گرفته بود ،به خاطر همین، مدیر مدرسه از نیروهای متخصص محلی یا کسانی که تو آموزش وپرورش به نوعی مشغول بودن ( که بیشترشون والدین بچه ها  بودن )کمک خواستن .تا  این که ،نیروهای اعزامی برسن. از من هم با توجه به رشته تحصیلیم وتدریس خصوصی که در  دوران دانشجوییم داشتم دعوت شد که برم کمک ،تا بچه ها از درسشون عقب نمونن.( تدریس شیمی دبیرستان وعلوم راهنمایی)واقعن تجربه لذت بخش وبسیار دشواری بوداز این که،درس رو باید در کلاسی میدادی که چند نوع دانش آموز با ضریب های هوشی متفاوت حضور داشتن واز همه مهم تر کلاس ها  هم مختلط  بودن، که کار کمی دشوار میشد .هم باید به عنوان یه معلم میتونستی کلاس رو خوب اداره کنی وهم این که مطالب درسی رو طوری عنوان میکردی که برای همه قابل درک باشه وچون خودم از کلاس های شیمی دوره دبیرستانم به خاطر خشک بودنش واقعن متنفر بودم دوست نداشتم بچه ها این حس براشون درباره کلاس هایی که با من داشتن  به وجود بیاد. به خاطر همین تو اینترنت تمام وبلاگ های معلم های مربوطه رو زیر و رو کردم وانصافن هم که تجربیاتشون چقدر به دردم خورد ولی دیگه شب وروزم شده بود اطلاعات جمع کردن از انواع آموزش وتست ونمونه سؤال و.........که دیگه صدای همسر یواش یواش در اومد که :خانم شما داری یواش یواش ما رو میگذاری کنارها!!!! خوب به هر صورت این تجربه دوهفته ای خیلی خوب وموفقیت آمیز تموم شد موفقیت آمیزش از این نظر برام قابل درک بود که: اکثر پدر مادر ها ازم تشکر کردن ودوسه نفری هم مرتب میگفتن :خدا کنه معلم اعزامی نیاد چون بچه هاشون ازم راضی بودن وهمین طور مدیر مدرسه که میگفت :گزارشی که از کلاس ها ی شما داشتم خیلی رضایت بخش بوده ودوست نداشتیم شما رو از دست بدیم وحتی وقتی بعد از چند روز رفتم مدرسه برخورد بچه ها خودش حاکی از رضایتشون بود خیلی اظهار لطف کردن. خدا رو شکر کردم که تونستم حتی برای چند روز هم که شده مفید باشم. که حتی این رضایت اولیا  از من، در انتخابات انجمن واولیا خودش رو به وضوح نشون داد ومن بیشترین رای رو آوردم. هر چند که در این چند روز از یکی از ایرانی های عزیز این جا دوسه تا متلک آبدار شنیدم (از نوع به در گفتن ودیوار شنیدن )ولی باز از موفق بودن خودم ومفید بودنم کلی به خودم بالیدم مخصوصن که اولیا درحضور این هم وطن کلی از من سپاسگزاری کردن وایشون هم برای این که مخالف جمع حرکت نکنن مجبور به تعریف با اکراه از من شدن .کاش تمام هم وطنامون سپاسگزار این اولیایی که اومده بودن ووقتشون رو برای بچه های ما گذاشتن تا از درس عقب نمونن  میبودن،  ویه لحظه این فکر رو میکردن که اگر همین اولیا هم نبودن چه کسی میخواست به بچه ها مون آموزش بده  تا وقتشون حروم نشه.حتی شنیدم که یکی از اولیا به حالت تمسخر از دفتر مدیر اومده بیرون و خطاب به دانش آموز ها کرده که بچه ها بچه ها !!!من مادر فلانی هستم معلم نیستم ها !!!!،به نطر من واقعن دردناکه که آدم  برای  کوچک کردن دیگران و ارضا شخصی خودش از این الفاظ وحرکات استفاده کنه

در هر صورت معلم مربوطه  هم اومدن وهمه چیز به خوبی داره پیش میره وامیدوارم بهتر هم بشه ولی یادمون باشه که اگر معلم میشیم واقعآ دلسوز ومتعهد باشیم وعاشق کارمون....  ((خدایا تمام معلم هایی که به من درس دادن رو بدون اجر نگذار ))

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 20:54  توسط maman sameh  | 

خوب مهر شروع شد وبچه های من هم به خاطر بی ثبات بودن وضعیت ما در این جا از جهتی خوشبختانه واز جهتی بدبختانه باید  مدرسه ایرانی برن

طفلی سارا که مقطع دوم راهنمایی رو شروع کرده وسه نفر بیشتر نیستن ومثل سالهای گذشته تنها دختر کلاس  هستش از معلم هم که امسال خبری نیست کادر عوض شده ونیروی جدید هنوز نیومدن  البته دوسال گذشته مدرسه خیلی خوب بود امیدوارم از این به بعد هم خوب باشه

محمد هم که شوهر خانم کلاس اولشون معلم امسالشونه واز این که امسال معلمشون مردهمچین خوش حال نیست از مدرسه رفتن هم که کلن خوشش نمیاد مخصوصن دیکته نوشتن دو روز پیش مجبور شدیم خانوادگی شعر حفظ کنیم همون شعر ما پنج انگشت هستیم با هم    با هم شریکیم در شادی وغم    

ما که خوشبختانه چهار نفر بودیم ولی خوب مجبور شدیم علاوه بر شریک بودن تو شادی وغم تو حفظ درس هم شریک باشیم البته همسر هرچی تو اینترنت سرچ کرد شاید موزیکالشو پیدا کنه نشدآخر سر هم مجبور شد خودش بخونه  وتو موبایل ظبطش کنه تا محمد راحت گوش بده وبعد برای این که خوب تو ذهنش بمونه نوبتی میخوندیم تا ایشون حفظ کردن وامروز از آقاشون امتیاز گرفت برای باز گشایی مدرسه هم عمو پورنگ وامیر محمد اومدن اینجا وبرنامه اجرا کردن اینم عکساشون:

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 20:20  توسط maman sameh  | 

 اول میخواستم بگم که: این مطلب رو برای پدر مادر های که بچه دارن ویا میخوان بعدها صاحب بچه بشن مینویسم ،وخیلی خوشحال میشم نظراتشون رو بدونم ..نه اونایی که که تو گوگل یه مطلب .... رو سرچ میکنن ،ووارد وبلاگ ما میشن وبه خودشون اجازه میدن به هر مطلبی سرک بکشن شاید اون چیزی رو که میخواستن پیدا کنن .

اونایی که بچه دارن میدونن که بچه ها یه موقعی سوال هایی در رابطه با مسایل جنسی هم دارن، از قبیل فرق پسر ودخترچیه؟چه طوری  خانم هابچه دار میشن  ؟بچه چه طوری به دنیا میاد؟عادت ماهانه یعنی چی؟وووو..........

خوب من هم از این قاعده مستثنا نیستم ،ولی همیشه دوست دارم مسایل رو بنا به شرایط سنیشون در موقع سوال کردن طوری براشون توضیح بدم که براشون قابل درک باشه ،وخیلی هم مصر به این قضیه هستم که حتمن خودم یا پدرشون جوابگو باشیم دوست ندارم این مسایل رو دوست  یاهمکلاسیشون براشون تشریح کنه ،چون فکر میکنم یه بچه همسن بچه من چقدر اطلاعات درست داره وچقدر میتونه اونو راهنمایی کنه خود من تمام این مسایل رو تو مدرسه از زبان همکلاسیام شنیدم وانقدر بازشدن مسایل جنسی برام وحشت انگیز بود که از پدر خودم هم میترسیدم. البته در مورد عادت ماهانه من دخترم رو وقتی که هشت سالش بودخیلی واضح وروشن از طریق علمی که چه اتفاقی در بدن زن میوفته ومنجر به عادت ماهیانه میشه آگاه کردم وبهش توصیه کردم :درسته که این مورد یه مورد خیلی طبیعیه، ولی چون بعضی پدر مادرا دوست ندارن در مورد این مسایل با بچه هاشون حرف بزنن بهتره که این مثل یه راز بین من وتو باشه. اونا هم هر وقت پدر ومادرشون دوست داشته باشن براشون توضیح میدن. دوست ندارم رازی رو که به تو گفتم به کسی بگی وخوشبختانه خیلی هم این روشم خوب بود .

چند روز پیش مشغول کار کردن تو خونه بودم که محمد اومد وازم پرسید:

مامان میشه یه خانمی بدون داشتن شوهر بچه دار بشه؟

این سوالش مثل برق وعین برنامه کامپیوتر تو ذهنم بالا وپایین میرفت میدونستم که حتمن یه چیزی دیده یا شنیده پس باید ازش سوال میکردم ،تا یه سری اطلاعات بیاد دستم.

چه طور مگه؟!چیزی دیدی؟چی شده که این سوال رو میپرسی؟

محمد:شما بگومیشه؟؟؟

منم که دلم نمیخواست یه جواب پرت وسوال برانگیز بهش بدم گفتم:آره میشه

گفت:چه طوری؟

گفتم:خوب امکان داره قبل از این که بچه بدنیا بیاد وخانمه بفهمه که حامله است شوهرش مرده باشه

محمد کمی فکر کرد وبعد گفت:نه تو فیلم پاپینا دوچکی(سریالیه که مناسب سن بچه هاست وازtvاینجا بچه ها میبینن)دوست ماشا شوهر نداشت ولی بچه دار شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من گفتم:خوب شاید تو فیلم نشون نداده ،نامزد داشته بعد نامزدش مرده یا رفته

بعد اون چیزی به من گفت که از این همه فکر کردن ومطلب رو دور سرخودم پیچوندن نجاتم داد.

گفت:آهان دوستم میکیت که تو مهد کودک بود یه روز بهم گفت:اگه یه خانم ویه آقا دلشون بچه بخواد میرن پیش دکتر ودکتر بهشون قرص میده اونا هم اون قرصا رو میخورن بعد از این که قرصاشون تموم شداونا همدیگر رو بوس میکنن بعد یه سری تخمای کوچیک که مثل میکروب تو هوا هستن واصلن دیده نمیشن از دهن آقاهه میره تو دل خانمه ما هم که اندازه تخمه هستیم وتودلتونیم با اونا قاطی میشیم وبچه میشیم .وتاکید کردکه میکیت گفته :اینا رو مامانش بهش گفته!!!!!

تو دلم واقعن به این مادر احسن گفتم ودیدم بد نیست اگر یه همچین دوستایی بعضی وقتا وجود داشته باشن گفتم:آره درست گفته ،بعد محمد گفت:خوب پس چرا برای سارا تعریف کردم بهم خندیده وگفته: برو بابا

با خودم گفتم حالا باید چی جواب بدم؟با کمی مکث گفتم:خوب شاید سارا دوست نداشته در مورد این موضوع حرف بزنه وشاید هم میخواسته سربه سرت بگذاره

تا دیروزموقع تماشای یه سریال ایرانی................

زن رو میکنه به مرد:میخوام ازت جدا بشم نه به خاطر این که بدی به خاطر این که نمیتونی بچه دار بشی من دلم میخواد مادر بشم ولی این تویی که نمیتونی

سارا رو به من:وا یعنی چی؟!!!!!!!!!مگه مردها بچه دار میشن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

محمد سریع میپره وسط حرفمون که خوب آره دیگه آقاهه قرصایی رو که میخوره بچه نمیشن که بره تو دل خانمه

سارا چپ چپ بهش نگاه میکنه وبا دهنش یه طوری میکنه که یعنی تو ساکت شو

خودم هم خنده ام گرفته  بودولی سعی میکنم خودم رو جدی نشون بدم .محمد از اتاق میره بیرون،تو این فرصت من برای سارا توضیح میدم که همونطور که خانم ها باآزاد شدن تخمک از بدنشون وعادت ماهیانه شدن میتونن بارور بشن ،آقایون هم طوری دیگه با فعال شدن تخم هایی که تو بیضه هاشونه وبه اسم اسپرمه میتونن  عامل بارداری باشن ،با گفتن این مطلب یه علامت سوال گنده تو صورتش ظاهر شد ولی فکر میکنم که شرم بهش اجازه نداد سوال کنه، مخصوصن که محمد هم دیگه برگشته بود....

دوست دارم این مطلب رو وقتی به سن بلوغ رسید وقتی عشق رو فهمید براش طوری توضیح بدم که مثل همون عادت ماهیانه خانم ها براش خوب جا بیفته ومثل من نباشه که  از پدرشم  بترسه... وبه خاطر مرد بودنش یه طور دیگه ببینتش!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 11:44  توسط maman sameh  | 

 فردا تاریخ به میلادی روند میشه وشامل فقط یک عدد 9.9.9 نمیدونم چرا همیشه فکر میکنم این طور روزا باید یه روز خاص باشن. شاید این فکربه خاطر این اومده تو ذهنم که یه همکار داشتم که این روزایی که تاریخاش این طوری بود شیرینی میداد ومیگفت:این تاریخ ها خوش یمنن خوب برای اون این طوری بود دیگه!!! امیدوارم نه تنها این تاریخ ها بلکه تمام روزهای سال برای همه خوش یمن باشه ......این مطلب رو که براتون مینویسم برادرم برام فرستاده البته قبلن هم جایی خونده بودمش ولی دیدم برای این شبا بد نیست شاید بعضی ها عبوری از این جا رد شن وبخوننش وبراشون جالب باشه البته خدا کنه همه از اون بهشتیاش باشیم 

روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندادوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.


مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت
: 'تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'

هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهینخواهد شد.


+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 12:10  توسط maman sameh  | 

قفسه ی کتابخونه ام رو تمیز میکردم که یه ورق از لای یکی از کتابام افتاد شروع کردم به خوندنش آخه هر وقت کتابی میخونم اگه مطلبی توش خوندم که برام جالبه ونقش کلیدی رو برام بازی میکنه وبتونه یه جورایی ذهنم رو قلقلک بده یادداشتش میکنم ونگهش میدارم تا بتونم راحت مرورش کنم ودوباره تو قفسه ی ذهنم جاش بدم نمیدونم شاید به درد شما هم بخوره شاید هم نخوره ولی دوست داشتم در داشتنشون با هام شریک بشین...........

بحران های شفا بخش همواره آزار دهنده، وحشت زا و دردناک هستند در صورتی که ما فقط شیوه کهنه ی جهانمان را پشت سر گذاشته ایم ، شیوه ای قدیمی که بدان خو گرفته و رها کردنش کمی مشکل می باشد.لحظات دردناک را باید تجربه کنیم واز آن درس بگیریم

آنچه را که با جارو زیر فرش پنهان و قرن ها نفی کرده ایم روزی بیرون می آید و تولد، آگاهی تازه ای را می طلبد. اکنون زمان رویارویی با این واقعیت فرا رسیده

که باید الگوها وتفکرهایی که دیگر سودمند نیستند را  رها کنیم

وقتی آگاهیمان عوض میشود تجربیاتمان هم عوض میشود


احساساتمان نادرست یا بد نیستند، بدانید که به آن ها نیاز داریم به ما اجازه داده شده تا احساساتمان را تجربه کنیم ، عواطفمان رابپذیریم واجازه دهیم آن ها را احساس کنیم سپس به شیوه ای سازنده و مناسب آن ها را ابراز کنیم.

خشم عدم تعادل عاطفی را نشان میدهد

برای این که شهامت روبرو شدن با مشکلات  شخصی خود را داشته باشیم نخست باید با خود صادق باشیم و وجود هر چیز در خودمان حتی احساس ترس و وحشت را تصدیق کنیم وبا آن روبرو شویم واز خود سوال کنیم اگر نبود چه کار میکردیم؟

وقتی همه چیز نا امید کننده است باید خود را متحول کنیم (راه دیگر رو امتحان کن)

اغلب نوعی فاجعه موجب رشد و دگرگونی زندگیمان می شود. یا نهایتا"باعث شده به فهم وادراک ژرفتری برسیم .به جای تسلیم به اوضاع وشرایط بیرونی، بهتر است که  از آن وضعیت بیاموزیم ورشد کنیم

از گذشته درس بگیر، هنگامی که میخواهی زمان حال بهتر از گذشته باشد توجه کن که در گذشته چه حوادثی روی داده است. درس ارزشمندی از آن ها بگیر که در مواجه مجدد ،با آن برخوردی صحیح داشته باشی وان را به گونه ای متفاوت انجام دهی که از زمان حال لذت ببری



+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 16:2  توسط maman sameh  | 

با همسر مشغول صحبت کردن بودیم که محمد از من می پرسه :

مامان! خدا زبون همه آدمای روی زمین رو بلده؟منم میگم :خوب آره

محمد:فرانسه؟آلمانی؟روسی؟ایرانی؟ترکی؟رشتی؟انگلیسی؟

من:خوب آره مامان همه روبلده

محمد:خوب آخه مامان این همه زبون رو چه طوری یاد گرفته خدا؟

اون موقع منم شیطنتم گل میکنه ومیگم :کلاس زبان  فشرده رفته و.... بعد از این که سر کار گذاشتمش دلم براش سوخت گفتم :شوخی کردم وقتی من که مامان تو هستم زبون تو رو بلدم  مامان اسکار وکریستیناهم زبون روسی بلدن

علی سینا والیاس افغانی و اریش هم آلمانی ببین ما که شما رو بدنیا آوردیم زبون شما رو بلدیم خدا که همه ما رو بوجود آورده  حتمن زبون همه ما رو بلده دیگه

خدا رو شکر قانع شد وبه خاطر همین پرید ومنو بغل کرد وشروع کرد به بوسیدن بعد گفت:مامان چه بوی خوبی میدی هیچکس بوی تو رو نداره من خیلی بوی تو رو دوست دارم

من:مگه بقیه رو بو کردی ؟!!

محمد:خوب آره همه مردم برای خودشون یه بویی دارن بابا یه بویی داره من یه بویی دارم و............. ولی بوی تو رو خیلی دوست دارم

همین حرفش منو میبره به یاد بوی مامان... آره منم بوی مامان رو خیلی دوست داشتم مخصوصن وقتی میرفتم زیر چادر نمازش وقتی اون رکوع وسجده میرفت من هنوز اون زیر بودم اونجا یه احساس آرامش خاصی میکردم واز لای سوراخ های گل چادرش بیرون رو نگاه میکردم انگار اون لحظه میخواستم به همه بگم من در امن ترین مکان دنیا پنهان شدم ووقتی اون بلند الله واکبر میگفت میفهمیدم که دارم اذیتش میکنم وباید از این مکان امن برم بیرون همین طور که با شیطنت وخنده از زیر چادر میومدم بیرون چادر از روی سینه وصورت وسرم با یه نوازش خاص عبور میکرد این کار رو از عمد میکردم تا با تمام وجودم بوی مامان رو که تو چادر نمازش مونده بود خوب استشمام کنم

سارا میادو منو با نشون دادن پاسپورتش از اون حال وهوا در میاره میگه:مامان یعنی میشه تو پاسم مهر ورود به انگلیس بخوره که خیلی دلم میخواست امسال با بچه های کلاس زبان میرفتم؟

من:امیدوارم چرا که نه؟بخواه تا بشه

سارا :خوب امسال خواستم پس چرا نشد؟

من:خوب شرایطش جور نبود

بعد صفحه ی همراهان رو بهم نشون میده میگه:اوخی مامان اینجا باید عکس بچه هامو بزنم ها؟!!!!!!!!!!شش تا هم جا داره حالا اگه یکی هفت تا یا هشت تا داشت چی؟

من:خوب بقیه رو باباش زحمت بکشه ببره بعد هم مگه مهد کودکه؟

همه با هم میخندیم منم تو دلم قربون بچه هاش میرم هر چند تا که میخواد باشه


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 9:34  توسط maman sameh  | 

وقتی سارا دخترك هشت ساله‌ای بود، شنید كه پدر و مادرش درباره برادر كوچكترش صحبت می‌كنند. فهمید كه برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی كارش را از دست داده بود و نمی‌توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید كه پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می‌تواند پسرمان را نجات دهد.

سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت قلك كوچكش را در آورد. قلك را شكست، سكه‌ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط پنج دلار!

 

بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند كوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار كشید تا داروساز به او توجه كند ولی داروساز سرش شلوغ‌تر از آن بودكه متوجه بچه‌ای هشت ساله شود.

دخترك پاهایش را به هم می‌زد و سرفه می‌كرد ولی داروساز توجهی نمی‌كرد. بالاخره حوصله سارا سر رفت و سكه‌ها را محكم روی شیشه پیشخوان ریخت.

داروساز جا خورد، رو به دخترك كرد و گفت: چه می‌خواهی؟
دخترك جواب داد:‌ برادرم خیلی مریض است، میخواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!
دخترك توضیح داد: برادر كوچك من، داخل سرش چیزی رفته و بابایم می‌گوید كه فقط معجزه می تواند او را نجات دهد. من میخواهم معجزه بخرم، قیمتش چند است؟!
داروساز گفت: متأسفم دختر جان، ولی ما اینجا معجزه نمی‌فروشیم.

چشمان دخترك پر از اشك شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من كجا می‌توانم معجزه بخرم؟

مردی كه گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترك پرسید چقدر پول داری؟
دخترك پولها را كف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندی زد و گفت: آه چه جالب، فكر می‌كنم این پول برای خرید معجزه برادرت كافی باشد!
بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت:‌ من میخواهم برادر و والدینت را ببینم، فكر می‌كنم معجزه برادرت پیش من باشد.
آن مرد دكتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیكاگو بود.

فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرك با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.

پس از جراحی، پدر نزد دكتر رفت و گفت: از شما متشكرم، نجات پسرم یك معجزه واقعی بود. می‌خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت كنم؟

 

 

دكتر لبخندی زد و گفت:‌ فقط پنج دلار

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 20:12  توسط maman sameh  | 

یه دوره ای بود که دلم میخواست همه بچه های مدرسه یه جا جمع بشیم وهمشون رو ببینم

بعد یه دوره ای شد که آرزوی اینو داشتم تمام بچه های دوران دانشگاه رو یه جایی ببینم واز اوضاع واحوالشون خبر دار بشم ویاد دوران دانشگاه رو بکنیم البته یه بار که انجمن  شیمی ومهندسی شیمی تو دانشگاه امیر کبیر سمینار ویژه ای داشت بعضی ها رو دیدم با یه قیافه های دیگه واکثرآهم خدا رو شکر متاهل ومشغول به کار


حالا دلم میخواد تمام فامیل وهمه کسایی رو که دوست دارم دوباره ببینم

فاصله ها داره خیلی زیاد میشه خیلی................

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 16:20  توسط maman sameh  |