تبليغاتX
خاطرات بچه ها

خیلی وقته که مطلبی ننوشتم. دوست داشتم بچه ها خودشون یه مطلب روزانه از خودشون اینجا بنویسن تا بعدها برای همه امون خاطره بشه، ولی استقبال نکردن!

از کامپیوتر دارم متنفر میشم .دوست ندارم بچه هام سرگرمیشون کامپیوتر باشه ولی این روزها داره این طوری میشه ومن باید فکر چاره باشم 

این طوریش رو دوست ندارم 

من یه مامان حسودم

نوشته شده توسط maman sameh در ساعت 17:38 | لینک  | 

وقتی رفتم دفتر ناظم،ازشون خواهش کردم موضوع رو اگر امکان داره ازش چشم پوشی کنه.گفت:نه نمیشه با این که برای شما احترام خاصی قایلم ولی نمیشه این بچه دیگه امان همه رو بریده

گفتم:خوب اگر امکان داره موضوع رو با مشاور بررسی کنیم بعد تصمیم بگیریم.

که فروزان همون موقع اومد داخل دفتر ،تا چشم ناظم بهش خورد ،شروع کرد به دادو بیداد که کی بهت اجازه داده بیایی تو؟ حرف من همونیه که گفتم .هیچ راهی هم نداره(خیلی هم عصبانی بود)

من فروزان رو از دفتر بیرون کردم وگفتم:خوب فردا اینا جشن دارند، اجازه بدید این موضوع رو به یک روز دیگه موکول کنیم

ولی از نظر ایشون مرغ یه پا داشت وآخر مجبور شدم برم پیش مدیر،از مدیر پرسیدم موضوع اخراج این بچه چیه؟

گفت:این بچه اصلن آروم وقرار نداره،،امان ما روبریده ،مرتب هم دنبال حرفای مزخرفه،پدرش رو خواستیم ازش تعهد گرفتیم

گفتم:حرف شما درست ولی این بچه حتمن یه  موضوعی هست که این طوریه؟ما امسال مشاور داریم اجازه بدید مشاور مورد رو بررسی کنه .چون با این کارمون فقط صورت مسأله رو پاک میکنیم ومشکل این بچه حل نمیشه، تازه خانواده افغان همین طوری هم در حق زن ویا همون دختر بچه هاشون کوتاهی میکنن ونتیچه اش این میشه که این بچه از تحصیل محروم میشه ویه ضربه خیلی بزرگ بهش میخوره، سرنوشتش عوض میشه.با این حرف من مدیر کمی آروم شدوقبول کرد کار به مشاور سپرده بشه.

وقتی از دفتر اومدم بیرون فروزان نگران منتظر نتیجه ی کار بود. با  اخم بهش گفتم: واقعن که.!! این یعنی چی؟گیرم هم دوستات هم کلاسیاتو دوست داشته باشن تو باید بیایی جار بزنی رازی رو که اونا بهت گفتن به همه بگی؟ .گفت:خانم من اول نگفتم(اسم یکی از بچه های کلاس رو میبره)اون اول شروع کرد

گفتم:ببین من کار ندارم اول کی شروع کرد، کارتون اشتباه بوده .اول از همه این که، رازتون رو به دیگران گفتید،دوم این که، این حرفا خیلی مسخره است اگر بعنوان هم کلاسی همدیگر رو دوست داشته باشید مثل دوتا دوست ، میشه یه فکری درموردش کرد .خوب شما ها همکلاسی هستید، باید همدیگر رو دوست داشته باشید وبه هم احترام بگذارید،ولی شما اومدید اینجا درس بخونید؟یا دنبال شوهر بگردید تو این سن؟ اگر دوست داری تو این سن ازدواج کنی باید از مدرسه بری. بعد میدونی چه عواقبی منتظرته؟باید بری خونه یه مرد  خیلی بزرگتر از خودت ،براش غذا بپزی، مادرش رو نگهداری، بچه تر وخشک کنی ،واز همه مهمتر بی سواد باشی. ولی اگر الان فکرت همش درس خوندن باشه برای خودت کسی میشی تا اون موقع هم انقدر شوهر برات پیدا میشه(هم اشک تو چشاش جمع شد وهم خندید) بهش گفتم:در هر صورت باید مشاور باهات صحبت کنه هرچی اون تصمیم بگیره همون میشه

مشاور باهاش حرف زد برای خودش ومادرش جلسه مشاوره تعیین کرد ولی برای تنبیه قرار شد سه روز نیاد مدرسه 

ولی فردا با کمال ناباوری دیدم فروزان تو جشن حضور داره.از مشاور پرسیدم پس چی شد ؟گفت:صبح با خانواده اش اومده وکلی وسایل برای جشن امروز خریدن وخواهش کردن که بیاد مدرسه.گفتم:جلسه مشاوره که سر جاشه؟با ناامیدی گفت:نمیدونم؟ امیدوارم!!!

حالا امسال که از حج برگشتم(مدیر هم حج بود) با کمال ناباوری متوجه شدم فروزان اخراج شده(برای یک هفته)

به خاطر این که ناظم ومشاور عوض شده بودند ،دوباره مسأله رو پی گیری کردم، وهمون حرفای پارسال رو تکرار کردم .مشاور دست به کار شد ،ولی دیگه کار از کار گذشته بود.!!پدرش تنبیهش کرده بود وحاضر نبود به هیچ وجهی بچه اش رو بفرسته مدرسه .مادرش گفته بود :آبرومون رفت تمام افغان هایی که با هاشون رابطه خانوادگی داریم موضوع رو فهمیدن ،وکلی کنایه شنیدیم.مشاور با خودش حرف زده بود وفهمیده بود خیلی بچه ساده ایه وفوری بازیچه دیگران میشه، وخیلی به توجه دیگران رو خودش حساسه وخواهان مهربونی وتوجه، وچندتا مسأله دیگه . امسال هم کسی حرفی رو ازش شنیده بود که ،به سکس مربوط میشد.ولی موقع بازخواست همه میگفتن از کسی دیگه شنیدن  که فروزان این حرف رو زده وخودشون از خودش مستقیم  چنین حرفی رو نشنیدن ،وجالبه که حرفاشو مسؤلین مدرسه مستقیم به باباش گفتن!!!!واقعن موندم چی بگم؟کی مقصره؟حرکت شتابزده وبدون فکر .آموزش وپرورش جایی که با روح وروان بچه ها سر وکار داره ومن معتقدم در کنار خانواده نقش زیادی در سرنوشت وشخصیت بچه بازی میکنه..............یعنی سرنوشت این بچه چی میشه؟امیدوارم از نوع عدو سبب خیر باشه فقط همین.

نوشته شده توسط maman sameh در ساعت 20:45 | لینک  | 

پارسال فکر کنم دقیقن همین موقع ها بود،تو دفتر معلم ها بودم داشتم برنامه جشن معرفی بچه های افغان رو پایه ریزی میکردم.(من خواسته بودم که بچه های افغان مذهب،زبان،مراسم ها وانواع غذا وآداب وسنن کشورشون رو برای بچه های ایرانی به نمایش بگذارن وحتی از مدیر خواستم با یکی از اعضای عالی رتبه کشورشون تماس بگیره وازش دعوت کنه که در مراسم باشه وحقن هم که مدیر همکاریه خوبی کرد)

سرم به کار خودم بود که دیدم یکی از بچه های کلاس پنجم ابتدایی(افغان) به دنبال خدمتکار مدرسه وارد دفتر شد وهی یه چیزی رو با خواهش وتمنا ازش میخواست،دیگه انقدر پاپی خدمتکار شده بود که اونوکلافه کرد.خدمتکار با کلافگی بهش گفت:من کاره ای نیستم خوب چه کار کنم؟اصلن بیا به این خانم بگو(با اشاره دست رو به من)پرسیدم چی شده؟فروزان چی میخوای؟دیدم سرشو انداخت پایین وچیزی نگفت.خدمتکار بهش گفت:خوب به این خانم بگو دیگه این میتونه کارت رو درست کنه .فروزان با لکنت وخجالت گفت:خانم میگن از فردا نباید بیام مدرسه

من:کی گفته؟

فروزان:آقای ناظم

من:خوب حتمن یه کاری کردی! بگو چه کار کردی؟ ببینم میتونم ضامن بشم یا نه!؟

فروزان:خانم ما کاری نکردیم بچه ها از قصد شکایت ما رو کردن 

من:چه شکایتی؟

فروزان سرش رو میندازه پایین وچیزی نمیگه به نظر میاد هنوز به من اعتماد نداره

من:خوب من باید بدونم موضوع چیه همین طوری که نمیتونم برم ضامنت بشم

خدمتکار میگه:حرفای بچه گانه والکی (روبه فروزان)مگه پارسال قول ندادی که دیگه از این کارا نکنی ؟ (روبه من) پارسال هم میخواستن بندازنش بیرون من وساطت کردم پدرش اومد ازش تعهد گرفتن رفت سر کلاس

من به فروزان اشاره میکنم که بره بیرون شاید خدمتکار واضح تر حرف بزنه من بفهمم مشکل چیه وقتی میرفت بیرون قسم میخوره که بی تقصیره

می پرسم چه کار کرده؟میگه:حرف بچه ها رو پیش این و اون بازگو میکنه ومیگه این اونو دوست داره این یکی اون یکی رو

پیش خودم فکر میکنم آخه این شد مشکل؟!!! خوب مدرسه پسرونه ودخترونه توی یه شیفته وبچه های تو این سن  که اول سن بلوغشونه این رفتارها خیلی طبیعیه ،تصمیم میگیرم برم پیش ناظم

وقتی از دفتر میام بیرون فروزان هم پشت سر من حرکت میکنه...........تا بعد 

نوشته شده توسط maman sameh در ساعت 22:3 | لینک  | 

امروز دوهفته است که از سفر حج برگشتم،انقدر تو این دوهفته مریض شدم که خودم هم از دست خودم کلافه شدم.تازه دیروز تونستم همسفرم رو پیدا کنم وباهاش قرار بگذارم بریم مرکز خرید تا همدیگر رو ببینیم.چقدر دیروز خندیدیم تمام خاطرات سفر رو مرور کردیم.درسته که سفر سختیه ولی یه لذت خاصی توش هست.

نمیدونم تا حالا شده که حس کنید روحتون خسته است؟واحتیاج داشته باشید اونو شارژش کنید؟همه راهی رو رفته بودم شاید روحیه ام عوض بشه ولی اثری نداشت.هیچوقت دوست نداشتم برم حج.از آدمهایی که مرتب میگفتن اگر بری حج وبرگردی خیلی چیزها رو باید رعایت کنی حالم بهم میخورد.با خودم میگفتم یعنی چی؟آدمی که این همه سال سرشت شو درست نکرده با یه سفر یک ماهه میتونه متحول بشه ؟چرا بره وبرگرده بعد آدم بشه؟نمیشه سعی کنه این ور آدم بشه و آدم بمونه؟با برخورد عرب ها با ایرانی ها هم مشکل داشتم وقتی میشنیدم که چه رفتارهایی باهاشون دارن ولی باز میرن پولاشون رو اونجا خرج میکنن ویا سرکرده عربها چه خرجهایی با پول های زبون بسته ما میکنن.دوست نداشتم برم .به خدای خودم میگفتم:یه جوری برام قابل هضمش کن.دوست دارم درک کنم وبیام .دوست دارم حل بشم وبیام .دوست دارم آماده باشم وبدونم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟(شاید این چیزایی که نوشتم رو متوجه نشید ولی خودم میدونم چی میگم ولی نمیتونم توضیح بدم.اینم یه جور از اون دیونگی های منه)

خلاصه انقدر از نظر روحی خالی شدم که دیگه دوست داشتم برم.خودم هم اشتیاق به جونم افتاد.باید میرفتم

همایش بزرگیه باید دلت تشنه وطالب باشه تا بری درک کنی وبفهمی واز خودت شرمسار بشی

خدا برای من همه جا حضور داره .تو قطره ی بارون .تو دستام.تو ابرها تو صفحه ی مانیتورم .همیشه برای من جریان داره ومن اونو حس میکنم  جایگاهش برام کعبه نیست .فقط براش یه اسم گذاشتم خدا

دیدن کعبه منو شگفت زده نکرد.مردمی که دورش میچرخیدن ومیخواستنش منو گیج کرده بود.وقتی میخواستم از این جا برم یه ترس عجیبی تو جونم افتاده بود ،انگار میخواستم یه امتحان خیلی سخت بدم یا توی یه مصاحبه ی سرنوشت ساز با یه فرد بسیار قدرتمند روبرو بشم.ولی وقتی رسیدم اونجا همه اش پریده بود.آروم بودم وبی احساس.وقتی همسر تلفن زد واحساسم رو پرسید.گفتم نمیدونم چرا نمیتونم؟نمیتونم؟تو جانماز خونم توتنهایی هام بیشتر باهاش عشق میکنم.

وقتی صحبت ها ونحوه ی راز ونیاز دیگران ،از هر قوم وقبیله وکشوری رو با هاش میشنوی.انگار یه جوری پاتو پس میذاری.خدایا من کجا وایستادم؟چی میگم؟چی میخوام؟تا حالا چه طوری تو رو میدیدم؟

وقتی توعرفات ومنا بودم فهمیدم که میشه نفس رو کشت ولی نمیخوام.نصف راه رفته ،خواستنه.البته خیلی ها همونن وانقدر دنبال مسایل بیخودی هستن که آدم رو کفری میکنن.پی هفتا سنگ زدن  به جمره است.ولی نمیخواد بدونه چرا هفت؟چرا سه تا هفت؟کدوم شیطون؟ بعضی ها که جالبه انقدر احساسی شده بودن دمپایی پرت میکردن .پیش خودش فکر کرده حتمن شیطون اونجا وایستاده وفردا حتمن نارنجک میندازه یا عملیات انتحاری میکنه تا به قول خودش شیطونه بره به درک اسفل السافلین.وقتی تو منا رفتم تو دستشویی مسجد خیف حمام کردم ودلم نمیخواست از تو دستشویی بیام بیرون .مردم بیخانمان وبی سرپناه همین طور جلوی ذهنم رژه میرفتن.تازه ما تو vipبودیم ومیدونید که ایرانیها بهترین مکان رو در منا دارن.اگر مردم کشورهای دیگه رو میدیدید که تو خیابون زیر پل وبا چه فلاکتی خوابیدن از رفتار هم وطن های عزیز هم شرمنده میشدید  وهم از رفتارهایی که میگن عرب ها باهاشون کردن یا میکنن (ما که ندیدیم) خیلی هم خوشحال میشدید نمیدونم اینا چرا یه سنگ به خودشون نمیزدن.این میشد که مرتب این اشعار مولانا میومد تو ذهنم

ابلهان تعظیم مسجد میکنن        در جفای اهل دل جد میکنن

آن مجازست این حقیقت ای خران     مسجد است اندر درون سروران

به امید حق خاطراتم رو تو پست های بعدی مینویسم تا بعد.........



نوشته شده توسط maman sameh در ساعت 11:34 | لینک  | 

خوب به سلامتی معلم ها همه روز جمعه رسیدن وخیال من هم راحت شد.این رو به واقع عرض میکنم که،معلم دبستان شدن واقعن کار سختیه ،هم به آموزش نیاز دارن وهم به پرورش بچه های کلاس هر کدوم برای خودشون دنیایی ازشور وشوق واشتیاق به زندگی هستن ،مظلوم،دوست داشتنی وامیدهای آینده که امروز به دست توانای معلم پرورش پیدا میکنن

دوستتون دارم بچه ها

علی اصغرم ،تو که شیطون ترین بچه ی کلاس بودی ومن مجبور شدم بارها جاتو عوض کنم.کلی هم سر کلاس مسخره بازی در میاوردی تا منو بخندونی ولی همیشه مسخره بازی هات بی موقع بودن ونتیجه ی عکس اون چیزی رو میداد که تو دلت میخواست ولی من هیچ وقت اون صورت گرد وسفیدت رو از یاد نمیبرم

رامین جان،پسر مودب کلاس که همیشه در حال توضیح دادن بودی .جواب هایی هم  که بابت پرسش های درس میدادی انقدر طولانی بود،صدای بچه ها رو در میاوردی.روخوانیت عالی وسریع بود وهمیشه بعد از پایان خواندن میگفتی:خانم خوب خوندم یا وقتی دیکته وبنویسیمت رو نگاه میکردم مرتب سوال میکردی،خانم خوش خطه؟بعد خودت فوری جواب میدادی یه کم بد نوشتم.

فرشته دختر مهربان ودوست داشتنی من که با بوسیدن وبغل کردن من مرتب علاقه ات رو به من نشون میدادی وخواهر ت رو همیشه زنگای تفریحی که برای مژگان میموندم سر کلاس میاوردی سر کلاس تا منو بهش نشون بدی اونوقت ازون کیکای خوشمزه ای که خالت پخته بود به من تعارف میکردی واصرار میکردی که بخورم

علی سینا ،نمیدونم اضطراب کی وچه طوری تو وجودت لونه کرده ؟موقع درس جواب دادن مرتب شلوارت رو میکشیدی بالا وهمین کارت بچه های کلاس رو میخندوند.بارها به خاطر این که دستت رو  تودهانت میکردی بهت تذکر دادم ودیگه مجبور میشدم فقط نگاهت کنم وتو از نگاه من شرم کنی ودستت رو از دهانت بیرون بیاری

بهزاد،با اعتماد به نفس ترین بچه ی کلاس طوری که به راحتی میتونستی همه رو زیر سلطه ی خودت ببری .دست خطت بسیار زیبا وروان بود وبه راحتی نمره 20 کلاس رو تصاحب میکردی

صدف،دختری تمیز وبا احساس که وقتی سر درس هدیه ها پرسیدم چه کاری اگر انجام بدید شما رو خوشحال میکنه تنها تو بودی که گفتی کمک به دیگران منو خوشحال وراضی میکنه

محمد پسرکم که تو کلاس هم از همه بیخیال تر وراحتتری .از نوشتن فراری ،ودست خطت رو اگر بگذاری جلوی آفتاب چهار نعل میره مردم از بس گفتم مداد رو درست بگیر دستت.

محمد صادق،چقدر موقع رو خوانی بهت تذکر دادم که از خودت کلمه نساز وهمونی رو که اونجا نوشته بخون .تحلیل ریاضیت بیست بود سختترین مسأله ریاضی رو در یک چشم بهم زدن حل میکردی

حسین،وقتی فارسی میخوندی فکر میکردم یه فرانسوی زبانه که داره فارسی میخونه تمام حروف (ر) به صورت(ق)تلفظ میشد.قد وهیکلت به اندازه یه پسر بچه ی اول راهنمایی بود ودلم برات میسوخت که تو مراسم های مدرسه بقیه شیطونی میکردن ولی چون تو از همه بلندتر بودی به چشم میومدی حتی مدیر یه بار از مراسم انداختت بیرون ووقتی به من تذکر داد من ازت دفاع کردم وگفتم که تقصیر تو نبوده

مژگان.عزیزکم که معلم سال های گذشته در حقت ظلم کردن نه لطف ریاضیاتت از پایه خراب بود ومن کلی وقتم رو صرف تو کردم .بچه ها مسخره ات میکردن ولی من سعیم رو کردم که حداقل احترام رو برات پس بگیرم یادمه رو خوانی رو از ترس انقدر یواش میخوندی  روزهای اول که من نمی شنیدم. وقتی بهت گفتم نمیشنوم. چی میخونی؟وشروع کردم مثل خودت خوندن وازت پرسیدم متوجه شدی ؟کلی خندیدی.بعد فردا اومدی گفتی :بابام گفته انقدر بلند بخون تا گوش خانم معلمتون کر بشه.وقتی خوندی ومورد تشویق بچه ها قرار گرفتی چه اعتماد به نفسی بهت تزریق شد که هر دفعه برای خوندن خودت داوطلب میشدی ولی...........

با همه سختی ها گذشت اونم به صورت یه خاطره امیدوارم همه بچه ها موفق باشن وقدر معلم هاشون رو بدونن

نوشته شده توسط maman sameh در ساعت 15:29 | لینک  | 

امسال دوباره مدرسه ی بچه  ها با دیر اعزام شدن معلم ها روبرو شده.مدیر مدرسه قبل از شروع مدرسه جلسه ای گذاشت برای معلمین،من هم به عنوان تنها عضو باقی مانده انجمن اولیا ومربیان(چون همه برگشتن ایران) ومعلم ورزش اونجا بودم.

قرار شد که تا اومدن نیروی جدید هر کس یه کاری رو که مدیر مدرسه تقسیم بندی کرده بود دستش بگیره ،تا مدرسه راه بیفته.به من هم گفت:تا اومدن معلم کلاس سوم ابتدایی معلمشون باشم .حالا من شدم معلم کلاس محمد.از این بابت خیلی خوشحالم چون،تابستون کلی کلاس سوم رو با کتابهای مختلف قلم چی ومنتشران با محمد کار کرده بودم

.از طرفی هم بعلت این که مدرسه از اقوام فارسی زبان دیگه هم ثبت نام بعمل میاره تمام هم کلاسی های محمد افغان هستن واین تنها محمد که ایرانیه.

تمام بچه ها زرنگ وتشنه ی یادگیری .واقعن این که میگن در خاک روبه است که طلا را میتوان جستجو کرد راست میگن

البته روز اول که باهاشون روخوانی کار کردم، میشه گفت همه به جز محمد ،چون سه تا درس رو تو تابستون با هم خونده بودیم ،افتضاح بودن .وقتی بهشون گفتم خیلی بد میخونید .دوست داشتم بودید ومیدیدید که جلسه بعد چه پیشرفتی تو رو خوانی داشتن ووقتی به کتاب خوندن تشویقشون کردم هر چی کتاب بود از کتابخونه کلاس دوست داشتن ببرن تا از هم عقب نمونن تنها بچه بی تفاوت به کتاب بچه خودم بود اینم از عالم بی عمل.

با رای گیری بچه ها محمد نماینده کلاس شد.حالا دیروز به محمد گفتم:برو دفتر ناظم ودستگاه دوخت رو بگیر ،تا برگه های پلی کپی ریاضی رو براشون منگنه کنم.

دو دقیقه بعد ،دیدم در کلاس رو میزنن ومعلم کلاس دوم وچهارم پشت در هستن با محمد

با تعجب اونا به من ومن به اونا نگاه میکردم که گفتن:شما چی میخوای؟گفتم:هیچی ،دستگاه دوخت یا همون منگنه

گفتن:آهان محمد اومده به ناظم گفته:معلممون چرخ خیاطی میخواد!!! ناظم هم ما رو فرستاده بیاییم ببینیم شما چی میخواید؟!!!(کلی هم خندیدیم)

وقتی اومدم تو کلاس بچه ها  ازم پرسیدن ،خانم دستگاه دوخت رو برای چی میخواهید؟منم پشتم به کلاس بود داشتم برنامه فرداشون رو مینوشتم.انقدر هم این پسر بچه ها شیطونی کرده بودن که دلم میخواست یه گوش مالی بهشون بدم .گفتم:می خوام دهنتون رو باهاش بدوزم،وقتی برگشتم رو به کلاس تا بهشون بگم برنامه فرداتون روبنویسید .دیدم همه اشون دستاشون رو گرفتن جلو دهنشون.چقدر این بچه ها زود باورن ،وچقدر دنیاشون پاک وبا صداقته .خیلی دوست دارم تو همین دنیا بمونم .دارم بهشون وابسته میشم .تک تکشون رو دوست دارم .وقتی شب میخوام بخوابم ،صورت معصوم تک تکشون میاد جلوی ذهنم.مخصوصن مژگان که خیلی تو درسا ضعیفه ومشکل داره

امروز با مادرش صحبت کردم تا با همکاری هم برسونیمش به کلاس مفاهیم ریاضی دوم اصلن براش جا نیفتاده وبا تجدیدی شهریور اونم با نمره 10 قبول شده .تنها مشکلم اونه .روز اول که اصلن حرف هم نمیزد ولی امروز هم بلند حرف میزد وهم تو بحث های کلاس شرکت میکرد.خدا کنه بتونم کمکش کنم

تا بعد.........



نوشته شده توسط maman sameh در ساعت 18:15 | لینک  | 

خدا را سپاسگزارم که،با به دنیا آمدن تو بهترین سرنوشت برای من رقم خورد

عزیزم تولدت مبارک

نوشته شده توسط maman sameh در ساعت 14:16 | لینک  | 

وقتی مامان  وبابا برمیگشتن ایران ما هم با هاشون رفتیم.با وجود گرم بودن ایران ،ولی خیلی بهمون خوش گذشت،مخصوصن که این جا آتش سوزی شده بود و تابستون گرم وبسیار بدی رو مردم سپری کردن .وقتی برگشتیم همه دوستان بهمون گفتن خوب شد که نبودید وحسابی شانس آوردید.

هفته اول تو ایران که بنده رفتم زیر سرم وحالی داشتم تماشایی.........

هفته دوم هم رفتیم شمال.انقدر از سر وکله ام عرق ریخت که تو هر سونایی هم میرفتم انقدر عرق نمیکردم .خلاصه کلی وزن کم کردم  ،اونم بدون هزینه.ولی بعدش رفتم دیلمان کلی کیف کردم.جای همه خالی

هفته های بعد هم ،بنده  مثل سایر ایرانیان عزیز جو گیر شدم وکلی کلاس تابستانی بچه ها رو نوشتم .محمد که کلاس کاراته وشنا میرفت .ولی دریغ از این که بگذارن ببینیم دارن چه طوری آموزش میبینن .حالا شنا میگیم مورد داشت . ولی تا روز آخر نه من ونه مادرای دیگه متوجه نشیدیم چرا برای کاراته اجازه نمیدن بریم نحوه آموزش رو ببینیم.حتی میگفتن داخل لابی سالن هم حق ندارید بیایید ،وقتی هم جاری عزیز فرمودن که تو دوسه تا سالن های خصوصی سر پسر بچه ها چه بلایی آوردن .کلی توصیه ایمنی بود که به محمد کردم دیگه طفلی یواش یواش داشت از مربی وهرچی پسر 14 سال به بالا میترسید که باباش هم به ما ملحق شد ودیگه  باباش همراهش میرفت تو کلاسا میشست تا بیاد .سارا ولی کلی کلاس آموزشی رفت وخیلی راضی بود .مخصوصن که دوست هم پیدا کرد.جشن مخاطبان هم شرکت کردیم جالب بود.سارا برای برنامه دوستان به جام جم دعوت شد وبرنامه اش موفق بود هر چند که از مانتوش ایراد گرفتن ونمیگذاشتن بره داخل ،تا خود تهیه کننده برنامه براش یه مانتو گل وگشاد چهار سایز بزرگتر پیدا کرد وکرد تنش بچه ام شبیه مادر بزرگا شده بود.خوردنی هم که هرچی بگم کم گفتم همه چی خوردیم یه دلی از عزا در آوردیم...........مهد نعمت  ایران خدا را شکر

خیلی چیزها تو ایران امسال به چشم میخورد که آدم رو کلی متاسف میکرد.البته من دوست ندارم همیشه بدی  ها روببینم .دوست دارم خوبی وبدی رو در کنا هم ببینم ،ولی متاسفانه ایندفعه این طوری نبود.حالا صحنه هایی رو که با هاشون روبرو شدم رو براتون مینویسم تا خودتون قضاوت کنید .انقدر دم زدن از تمدن  به چه درد میخوره.میگن آخه اعصاب برای مردم نگذاشتن .خوب شما درست میگی .ولی در مقیاس کوچکتر بیا فرض کن ،زن وشوهر با هم اختلاف داشته باشن  بعد بیان مرتب بچه ها رو بزنن وبه درو همسایه فحش بدن ،از جیب اینو اون دزدی کنن .بعد بگن آخه شوهرم یا زنم برام اعصاب نگذاشته .من جامعه شناس یا روانشناس نیستم ،ولی بعضی رفتارها اصلن ریشه در چیز دیگه ای داره که فقط باعث به لجن کشیده شدن شخصیت ومنش ایرانی میشه که فاتحه اون 2500 سال رو باید خوند

رانندگی:

بدون راهنما هر طرف که میخواد میپیچه.ورود ممنوع رو میاد داخل .اعتراض که بهش میکنی با لحن بسیار بی ادبانه میگه:برو دیگه بابا حالا برای من پلیس شده!!!!!

زیر تمام تابلو مطلقآممنوع ماشین پارک.چراغ راهنما که برای خودش الکی خاموش وروشن میشه نه عابر رعایت چراغ رو میکنه نه راننده اگر تو هم وایستی بعنوان عابر تا چراغ برات سبز بشه، مردم یه جوری نگاهت میکنن .با خودشون میگن که یارو یا خله یا مواد فروشه یا پالونش کجه  که سر چهار راه همین طور وایستاده.

سر چهارراه خیلی قشنگ وقتی میخواد بپیچه به چپ از منتهی علیه سمت راست ،مسیر تو رو قیچی میکنه که بره به چپ وای به حالت که وانستی ،فحش هایی  بهت میدن که باید تو گوش بچه هد فون بگذاری که چیزی نشنوه  که بعد ازت سوال کنه اون آقاهه چرا به اون آقاهه گفت:مادر.... ؟ یعنی چی؟

عابر بدبخت داره از رو خطش رد میشه راننده داره همین طور گاز میده میره بعد هم خودشو تا کمر از پنچره میکنه بیرون وبه عابر میگه: گاوی نمیبینی ماشین داره رد میشه؟؟؟؟(ما که نفهمیدیم منظورش  رو!!!!)

نیمه شعبان دارن تو خیابان شیرینی وشربت پخش میکنن همه میخورن نوش جون .خیابون ترافیکی میشه بیا وببین انگار قحطی اومده ماشینا همین طور وایستادن .سر نشین ها هم از کمر آویزون .لیوان های یکبار مصرفه که پرت میشه تو خیابون .ماشین پشتیه عجله داره هی بوق میزنه. بعد که میبینه ماشینه نمیره .زنش سرشو از ماشین میکنه وبه راننده جلویی میگه ....کش برو دیگه.همه نگاه میکنن ومیخندن وزن های دیگه از زن بودنشون خجالت میکشن

محمد میگه منو ببر پارک.حوصله شلوغی رو ندارم ولی یه کتاب برمیدارم میرم پارک اونم غروب که هوا کمی خنک بشه.یه نیمکت خالی دور از بقیه مادرا پیدا میکنم میشینم وهر از گاهی هم یه نگاهی به محمد میندازم .دوسه تا نیمکت جلوتر من یه خانم مسن پاهاشو رو نیمکت دراز کرده بود ونوه اش رو تماشا میکرد.سرم تو کتاب بود که شنیدم از سمت سر سره ها صدا میاد.سرمو میارم بالا ،خانم جوانی رو میبینم که به طرز بسیار وحشتناکی آرایش کرده ،باور کنید اینجا کسی اونطوری بره بیرون فکر میکنن میخواد بره سیرک برنامه اجرا کنه.خانم جوان دست یه بچه چهار ساله رو به شدت میکشه وپرتش میکنه به جلو به بچه میگه برو گمشو آشغال عوضی گورت رو گم کن بی کس وکار.......دیگه حالا همه دارن نگاهش میکنن ویه سکوت مطلقی همه جا رو فرا گرفته.خانم مسنی که رو نیمکت نشسته با عجله کفشاشو میپوشه از نیمکت میاد پایین بچه در حال گر یه به آغوش خانم مسن پناه میبره.خانم مسن رو به خانم جوان برای چی به بچه فحش میدی ؟خانم این چه طرز حرف زدنه ؟ادب رو رعایت کن.چشمتون روز بد نبینه ،خانم جونه هر چی فحش تو لغتنامه شعورش بلد بود نثار این خانم کرد که چرا نوه شما بچه منو موقع سوار شدن هل داده بعد هم میخواست باسر بره تو شکم این خانم مسنه که آقایون سواشون کردن ..........

دوسه روز بعد رفتم بوستان آب و آتش انقدر آدم اونجا بود که چشام داشت سیاهی میرفت.بیشتر از همه دلم به حال آدم های محل سوخت که کلی خورده بود تو سر محلشون.ماشین بود که جلوی خونه هاشون پارک بود هر جور آدم از هر قوم وقبیله ای هم میخواستی اونجا پیدا میشد .طفلی یکی از بستگان که منزلشون اونجاست .میگفت چند شب پیش یه ماشین رو پل همسایه بغلی پارک کرده بوده،همسایمون هم رفته باد ماشین راننده مزاحم رو خالی کرده .راننده اومده دیده ماشین اینطوریه ،زنگ این بنده خدا رو میزنه ،که شما ماشین منو این طوری کردی ؟بیا پایین . میگن  راننده میخواسته چاقو کشی کنه که، این فامیل ما گفته :بابا غلاف کن. الان خودم ماشینتو باد میکنم.بنده خدا ماشین یارو روباد کرده عذر خواهی هم کرده تا یارو شررش کم شه.....پلیس  کجاست ؟؟؟؟خدا میدونه!!!

بدبخت باغبون همون بوستان انقدر سوت زد که رو چمنا نیایید. زیر اندازتون رو رو چمنا نگذارید ،که فکر کنم باد فتق گرفت ولی کو گوش شنوا؟حتی قدر چیزهای زیبا وتازه امون رو هم نمیدونیم .خراب کاری میکنید آخه دودش تو چشم کی میره ؟اول از همه  خودمون.باور کنید هیچ جای دنیا مردم این رفتارها رو با داشته هاشون نمیکنن.همین جایی که ماهستیم انقدر علف وچمن فراوونه که تا یه ذره بارون میاد همه جا سبز میشه .مرتب هم اینا دارن چمن میزنن .اگر یه روز برای پیکنیک  بری بیرون شهر.(پارکا که حق نداری بساط راه بندازی )پلیس اجازه نمیده ماشینتو بیاری رو چمنای هرز خودرو .میگه:ببر رو نزدیکترین آسفالت پارک کن وبیا ،تازه جریمه ات هم میکنه.بعد تو ایران بدبختا با هزار زحمت تخم چمنا رو کاشتن ،تو اون گرما آب دادن که توبتونی استفاده کنی  ولذت ببری خودت که میری روش میشینی هیچ به بچه ات هم میگی از بالا رو چمن قل بخور بیا پایین!!!!!

برای چک آپ شش ماهه دومم میگم حالا که ایران هستم برم پیش دکتر خودم.شروع میکنه برام سونوگرافی وآزمایش نوشتن وتاکیید میکنه همونجایی برو که من میگم.فردا اول صبح هم بیا بیمارستان تا خودم سونوتو ببینم از صبح ساعت 6 میزنیم بیرون تا ساعت چهار بعد از ظهر تنها چیزی که مهم نیست وقته منه ،پول که بخوره تو سرم. بعد هم دکتر من با دکتر سونوگرافی تصمیم میگیرن فردا صبح منو اورژانسی بخوابونن وعملم کنن .هزینه عمل 3.5 میلیون.هر چی هم دکتر توضیح میده من قانع نمیشم.فرصت میخوام تا شش ماهه دیگه میگه دیره.آخه بدون هیچ علایمی .من شش ماه قبل هم پیش دکتر بودم تو روسیه همه چیزم نرمال بوده،ولی دکتر م عنوان میکنه که دکتر های اون جا بیسوادن.با اعصاب داغون راهی خونه میشم گریه ام میگیره .مجبور میشیم مهمونی شب رو کنسل کنیم .همسر تلفن میزنه به آزانس مسافرتی که مسافرت فردا شبمون رو هم با کل هزینه خسارت کنسل کنه.ولی من ته قلبم باز راضی نمیشم .میگم: تا باچند نفر مشورت نکنم این کار رو نمیکنم .این بدن مال من ودوستش دارم به این زودی اجازه نمیدم کسی عضوی رو ازش خارج کنه ،تلفن میکنم به دختر عموم باهاش مشورت میکنم .توصیه میکنه که پیش یه متخصص دیگه برم ومیگه علایمی مبنی بر چنین عملی ندارم .

مسافرتم رو کنسل نمیکنم ومیرم تا لحظه آخر خوش میگذرونم.میرم یه دکتر دیگه وهیچ لزومی مبنی بر این عمل نمیبینه ،البته من هم براش هیچ توضیحی ندادم.تا ببینم تشخیصش چیه؟

وقتی دکتر به خاطر پول عضوی از بدن منو میگیره واعصاب منو بهم میریزه باید گفت :داریم کجا میریم؟برای بدست آوردن چه چیزی داریم ارزشها رو از بین میبریم ؟.حالا خیلی چیزهای دیگه بود .ولی انقدر از نوشتنش اعصابم بهم میریزه که دوست ندارم لحظه های شیرینی رو که در کنار خانواده ،فامیل ودوستان بودم رو به کام خودم تلخ کنم به امید روزی که همه پی به ارزششاشون ببرن وانسانیت رو لگد مال نکنن

با این همه دوستت دارم ایران .چون وطنمی



نوشته شده توسط maman sameh در ساعت 16:13 | لینک  | 

بچه ها امتحاناتشون تموم شده وروزهای خوبی رو دارن سپری میکنن،وحسابی کیفشون کوکه،چون مامانی وبابایی اینجا پیششون هستن وکلی جاهایی رو که تا امروز نرفته بودیم رو رفتیم دیدیم ،خلاصه سرمون با مهمونای عزیزمون گرمه واین روزها بخاطر این که عزیزانم کنارم هستن دنیا در دستان منه

اینم چند تا عکس از این روزها.........

تالژ ،چشمه مریم مقدس.

قربون همه اتون برم که وقتی همه تون کنارم هستید خیالم راحته ،هرچند که داداشیم وخواهرکم نیستن وجاشون خیلی خالی بود.اینجا منزل آنتوان چخوف نویسنده نمایشنامه باغ آلبالو هست . وقتی ما اونجا بودیم تولد 105 سالگیش بود.

.

.

بقیه عکس ها رو نمیتونم آپلود کنم سایتش مشکل داره تا بعد........


نوشته شده توسط maman sameh در ساعت 21:33 | لینک  | 

من همیشه وقتی یکی از نزدیکانم میخواد بره مسافرت جایی ،یا این که  بخوادبیاد اینجا پیش من.خیلی نگرانم که ،صحیح وسالم برسه وسفرش بدون دردسر باشه ،یا خدای نکرده اتفاقی در طول سفر براش نیفته.برای همین تا رسیدن اون مسافر مرتب باهاش در تماسم تا خیالم راحت بشه ،که همه چیز مرتبه.شاید هم اصلن کار خوبی نباشه ولی خوب ،چون مامان وبابا این فرمی هستن من هم نا خود آگاه عین اونا شدم وتا رسیدن مسافر م به مقصد نگرانم.به قول شوهر خواهر گرامی :ما خانواده  ی همیشه نگرانیم!

اوایل ازدواجمون که موبایل هم به شکل امروز انقدر باب نبود،کافی بود همسر کمی دیر کنه .میگفتم حتمن یه بلایی سرش اومده وحسابی  تو ذهنم تا بهشت زهرا هم میفرستادمش ،بعد هم شروع میکردم به گریه کردن.بنده خدا بار اول که منو این طوری دیده بود انقدر ترسیده بود که فکر میکرد برام اتفاقی افتاده،وقتی هم علتش رو میفهمید بدتر از این کار من متعجب میشد.چون میگفت: تا به امروز کسی برای تاخییر کردن من انقدر دلواپس نشده.بعد هم خیلی راحت بهم گفت:اگر بعد یه روز پیدام نشد، تازه تلفن بزن این ور اون ور .نه این که بعد از یه ربع ساعت  دیر کردن ،انقدر خیال بافی کنی وگریه کنی.ولی من هنوز نگرانم. حالا موبایل کارم رو راحت کرده تازه امان از این که شب یه خواب بد ببینم .فردا اگر بچه ها بخوان برن مدرسه باز این دلواپسی من شروع میشه .حتی یه بار یادمه به خاطر خوابی که دیده بودم نگذاشتم سارا فردا بره اردوی دانش آموزی ،انقدر دیر بیدارش کردم که بگم خواب موندیم تا نره.حالا  این همه رو گفتم ،تا یه چیز دیگه ای رو تعریف کنم.امسال که خواهرم داشت میومد اینجا رفتم فرودگاه دنبالش،وقتی داشت از گیت وارد سالن میشد ،دیدم یه دختر خانم جوانی هم کنارشه که خیلی تیپش از مدل خفنای امروزی بود وداشت با خواهرم حرف میزد.وقتی هم ما دوخواهر همدیگر رو تنگ در آغوش گرفته بودیم.اون همین طور کنار ما وایستاده بود .خواهر م گفت :این خانم دانشجو ومیخواد تاکسی بگیره میشه کمکش کنی؟گفتم:دانشجو؟!!که خود دختره گفت:سه ماه اومده بوده وبرگشته وزبانش خوب نیست .من هم راه افتادم به سمت کیوسک تاکسی کرایه ،از دختره پرسیدم مسیرش کجاست تا به راننده بگم،وقتی مسیر رو به راننده گفتم،یه قیمت بالایی گفت.دختره گفت: نه گرونه نمیشه بگید کمتر بگیره؟من هم به راننده گفتم ،اونم گفت مسیرش طولانیه وباید درست خلاف جهت فرودگاه قطر یه دایره رو طی کنه .من بهش گفتم اون دانشجو وتخفیف بهش بده.خلاصه قبول کرد.(حالا شما فکر کنید همسر هم بیرون فرودگاه منتظر ،که ما بریم سوار ماشین بشیم!!!)دوتا آقای ایرانی یکی جون یکی هم پیر دور وبر ما پرسه میزدن .جونه یه چیزی به دختره گفت وبعد به من گفت این خانم تاکسی نمیخواد الان ماشین میاد ما این خانم رو هم میبریم.من با تعجب به دختره که به زور بیست رو داشت کردم که یعنی چی؟!!!!!!!!!!اومد آروم کنارم وگفت:نه من نمیخوام با این آقا برم.در همین حین اون آقای پیر اومد جلو به من گفت خانم این فرودگاه همین یه در رو داره؟گفتم نه.گفت:آخه پسرم قرار بوده بیاد دنبالم نیومده !! شاید جا رو اشتباه وایستادم؟!!.گفتم :نه گیت خروجی شما این  شماره بود.روی تابلو هم نوشته. شماجایی نرید. میاد همین جا دنبالتون(همسر تلفن زد که کجایید؟پس چرا نمیایید؟)راننده اومد تا چمدون دختره رو ببره دختره رو به من گفت:پولم رو چنج نکردم میشه بهم کمک کنید؟بردمش بانک داخل فرودگاه تا پولاش رو چنج کنه .وقتی در کیفش رو باز کرد با تعجب دیدم یه چیزی حدود 1500 دلار پول توکیفشه بهش گفتم:مواظب باش !این چه طور در آوردن پوله؟ همیشه برای چنج کردن ،یه مقدار کمی پول تو کیفت باشه، .بقیه رو  هم جای دیگه که در دسترس نباشه نگه دار.خیلی سرسری گفت باشه.باور کنید اگر همش رو هم ازش میزدن عین خیالش نبود.پیش خودم گفتم عجب پدر مادر بیخیالی داره اینو فرستادن اینجا این حتی بلد نیست برای خودش تاکسی بگیره یا پول چنج کنه.رفتیم که اون با راننده بره من هم با خواهرم بریم ،که دیدم دوباره داره اشاره میکنه که نمیدونم راننده چی میگه؟به راننده گفتم:مشکل کجاست؟گفت:اسم منطقه ای رو که میخواد بره رو میگه اسم خیابون شماره آپارتمان رو نمیدونه من کجا ببرمش؟به دختره گفتم:اسم خیابون وشماره ساختمونتون چیه؟گفت:اسم خیابون همینه که میگم وشماره ساختمون هم نداریم خوابگاه دانشجوییه.گفتم عزیزم نمیشه که مثل این که شما بگی من میخوام برم محمودیه کدوم خیابون ؟کدوم کوچه؟کدوم آپارتمان؟گفت:منو تا مترو ببره من دیگه میدونم کجام؟راننده گفت:این محله به این اسم مترو نداره بنده خدا ما رو برد پشت کامپیوتر وبا نقشه ای که تمام خیابون ها وکوچه ها با عکس واقعیشون بود رو بهمون نشون داد دختره گفت:نه اینجا نیست.راننده گفت شاید میخواد بره این مترو تلفظش رو اشتباه میگه.دوباره از دختره پرسیدم که:ببین این مترویی که میخوای بری با این منطقه ای که اسمش رو میگی ار نظر تلفظی یک کم با هم فرق میکنن ودو جای مختلفن تلفن بزن به دوستات وتلفظ درست رو ازشون بپرس.گفت:فکر کنم همین مترویی باشه که این آقا میگه به دوستام هم نمیخوام زنگ بزنم.دیگه هم داشت حرص منو در میاورد هم داشتم به دانشجو بودنش شک میکردم.یه استغفرالله گفتم وبهش گفتم تو چه طور به این راحتی جایی که اسمش رو بلد نیستی میخوایی بری؟راننده دوباره از طریق کامپیوتر محل رو بهمون نشون داد.دختره گفت:آره همین جاست.راننده گفت:تلفظ درستش اینه  من به دختره گفتم :باید این طوری تلفظش کنی وگرنه اسم یه محل میشه به جای اسم یه مترو خیلی راحت برگشت به من گفت:خوب شما گفتید روسی بلدید واشتباه تلفظ کردید.!!!!!!!!!! باور کنید میخواستم بزنم یه دونه توسر خودم که به تو چه میگذاشتی هر گوری دلش میخواست بره تازه کلی هم قبلش بهش توصیه های ایمنی کرده بودم با این که تاکسی مال فرودگاه بودبهش گفته بودم، شماره تاکسی رو حتمن به یه نفر smsکنه .(بعد نگید نمیدونیم چرا ایرانیا تو خارج از کشور یه جورین ها!!!!این یکی از نمونه هاش که باعث میشه آدم دیگه بزاره بره).وقتی هم داشت با راننده میرفت همین طور داشتم به این فکر میکردم که اگر این سارا بود من میگذاشتم با این سر ووضع واین طوری بدون ما بره یه کشور دیگه؟!!.همین طور که به رفتن اون نگاه میکردم خواهرم گفت :ول کن بابا بیا بریم خودش میدونه دیگه.پیر مرده اومد جلو گفت:خانم اطمینان داریدکه ، باید همین جا وایستم؟آخه هنوز پسرم نیومده دنبالم!!!!!!!!!گفتم:آره پدر جان ببینید اون تابلو رو اونجا هم اسم ایران رو نوشته هم شماره پروازتون رو،اون شماره هم همین شماره گیت خروجیتونه.موبایلشو بدید بهش زنگ بزنم.گفت:ندارم گفتم پس همین جا بشین تا بیاد. بازبه خودم  فکر کردم که از 4 صبح بیدار شده بودم وبا این که پرواز ساعت یکربع به 8 میشست ما ساعت 7 تو فرودگاه بودیم.با عجله به همسر تلفن زدم که بیا د کجا تا ما سوار ماشین بشیم.

تا دو روز فکر میکردم که دختره به مقصد رسید ؟کاش شماره اش رو گرفته بودم.تا خیالم راحت میشدکه به مقصدش رسیده.هر چند که وقتی برای دوستانم تعریف میکردم بهم خندیدن وگفتن خیلی خوش باورم.!!!!!!!!!!!!!حالا واقعن نمیدونم والدین بیخیالن یا فرزندان؟؟؟؟!!!!


نوشته شده توسط maman sameh در ساعت 17:29 | لینک  |